پس از مرگم باید دو فنجان چای همراهم دفن کنند، شاید حرفهایم با خدا به درازا کشید..
چرا یه مو نارنجی کک مکی خجالتیِ خیلی لاغر و رنگ و رو پریده با چشمای آبی نیستم؟
در آن هنگام که من کسی را برای کمک صدا میزدم ، تنها تو صدایَم را شنیدی و رفتی.
گاه ماهم چون نهنگِ خستهای جا میزنیم ، او به خشکی میزند ، ما دل به دریا میزنیم