من به تک تک رفتارات فکر میکنم، به همه حرفایی که با من میزنی .. به جزئی ترین نگاهت فکر میکنم، به لحنت فکر میکنم، به حرفات فکر میکنم، به احساسات پشت کلماتت فکر میکنم، من حواسم به همه چیز هست و دقیقا غم انگیزترین بخش زندگیم همینجاست؛ من خیلی فکر میکنم.
ولی شخصیت ادما خیلی مهمه
خیلیا فقط از دور قشنگن
بعضیام که اولش از نزدیک هم قشنگن به مرور زمان قشنگیشونو از دست میدن
نمیدونم تغییر میکنن و از خودشون دور میشن،یا خود واقعیشون رو نشون میدن...
اوکی ولی چرا کار برا خونواده ها از خوشگذرونی و وقت گذروندن با بچه هاشون بهتره؟
چرا بیشتر با دوستاشون حال میکنن؟
از خونوادم داره حالم بهم میخوره
در سایهسارِ سبزِ انبوهِ درختان،
آرامشی عمیق، چون نغمهی باران.
رقصِ نسیم و برگ، در گوشِ جنگلِ پیر،
رازِ هزار ساله، در هر درختِ اسیر.
چشمانِ جویباران، در عمقِ سبزِ جنگل،
آیینهای زِ هستی، در این شکوهِ کامل.
آوایِ پرندگان، چون نغمهای الهی،
در قلبِ سبزِ جنگل، گم میشود تباهی.
جنگل، شکوهِ خلقت، در قامتِ درختان،
مأوایِ روحِ آزاد، در آغوشِ بیپایان
جنگل سبز...
یه جاییه که آدم میتونه با خودش خلوت کنه. درختا مثل بچهها به هم میخورند و باد مثل مادرشون بهشون لالایی میخونه. رودخانه هم مثل یه نهر آب زلال و خنک، از وسط جنگل میگذره و همه چی رو تازه و سرحال میکنه. جنگل، یه جاییه که آدم میتونه از همه چی فراموش کنه و فقط با طبیعت باشه:))))
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش میشد مدرسه ها تعطیل میشد و میرفتم تویه کلبه قشنگ و دنج و کتاب میخوندم و یه کاپوچینو گرم مینوشیدم...
ذهنم خالی از هرچیز...خالیه خالی...
کسی نبود که اعصابمو بهم بزنه...
بعداز ظهرهاهم میرفتم تویه طبیعت و پلی لیست موردعلاقمو پلی میکردم>>>>>>>
-ᴾʰⁱˡᵒᵖʰᵒᵇⁱᵃ
دلم میخواد یه ماشین زمان اختراع کنم،برگردم به دوران بچگی خودم بگم هی بچه تا میتونی بازی کن بزرگ شدن اصلا اونچیزی نیست که فکر میکنی:)))