به صندلی چوبی قدیمیش که در کنار پنجره ای کوچک قرار داشت تکیه داد و سیگارش را آتش زد چشمانش را به تماشای سقوط برگ های زرد رنگ داد بود او پیرمردی خسته از هر جهانی بود و هجوم موریانهی افکار به دژ و داج ذهنش به سردرد مهیبی شدند بر روی چشمانش دستی کشید قطره ای که بی دلیل روی گونهاش میغلتید را پس زد خودش را در اتاقی ترک برده و تاریکی حبس کرده بود و در اغمائ فرو رفته بود دلتنگی عجیب و غریبی در قلبش حس میکرد او دلتنگ بود
-ᴾʰⁱˡᵒᵖʰᵒᵇⁱᵃ
📌اگه یه روز گم شدم؛ توی روزای بارونی، کافه های چوبی، کتاب فروشی ها، موسیقی های کلاسیک و بیکلام، صدای امواج دریا، بوی عود و شمع، نور ماه و عطر چای هل دار، سیگارای نیمه سوخته و صدای جنگل، پیدام کن>>>>>>>>>
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم..️