عاشق عطر چای، غرق در طعم زندگی. هر فنجان، داستانی برای نوشتن و لحظهای برای آرامش
یه بار یه پروانه دیدم که داشت دور یه شمع میچرخید. فکر کردم داره خودشو آتیش میزنه، ولی بعد فهمیدم که داره از نورش لذت میبره. پروانه سوخت، ولی یاد گرفت که بعضی وقتا باید به خاطر یه چیز قشنگ، یه کم هم درد کشید. یاد گرفتم که نباید از درد کشیدن ترسید، باید به خاطر چیزایی که دوست دارم، یه کم هم ریسک کنم
عطر قهوه، بوی نم خاک و برگهای پاییزی، صدای خشخش برگها زیر چرخهای دوچرخه… اینها همه تصاویری هستند که در گوشهای از قلبم حک شدهاند.؛
صبح با عطر جادویی قهوه شروع میشود. بخاری که از فنجان بلند میشود، مرا به سفری خیالانگیز میبرد. قهوه، نه فقط یک نوشیدنی، بلکه یک آیین است. آیینی برای آغاز یک روز پر از امید و انگیزه.
بعد از قهوه، دل به جنگل میسپارم. جایی که سکوتش گوشنواز است و آرامشش عمیق. درختان سر به فلک کشیده، نگهبانان سبزی هستند که قصههای کهن را در دل خود پنهان کردهاند. قدم زدن در جنگل، مثل ورق زدن یک کتاب قطور است. هر برگ، یک صفحه و هر درخت، یک فصل
در کنار درخت تنومندی مینشینم و کتابم را باز میکنم. کلمات، پلی میشوند بین من و دنیایی دیگر. دنیایی که در آن میتوانم هر کسی باشم و به هر کجا سفر کنم. کتاب، پنجرهای است رو به بینهایت
و بعد، دوچرخه. رفیق روزهای تنهایی و همدم لحظههای شادی. رکاب میزنم و جاده را در آغوش میگیرم. باد در موهایم میپیچد و خورشید بر گونههایم بوسه میزند. دوچرخهسواری، رهایی است. رهایی از تمام دغدغهها و دلمشغولیها
قهوه، جنگل، کتاب، دوچرخه… اینها همه، تکههایی از پازل زندگی من هستند. تکههایی که در کنار هم، تصویری زیبا و به یادماندنی را میسازند. تصویری از یک زندگی ساده، پر از عشق و امید..؛
وقتی یکی و دوست داری 'حافظ' بخون
وقتی عاشقش هستی 'مولانا'بخون
وقتی شکست عشقی خوردی 'وحشی بافقی' بخون
وقتی اعصاب نداری 'ایرج میرزا'
و در آخر وقتی عاقل شدی 'سعدی' بخون.