خستگی...
تنها کلمهای که اگر کسی اتفاقی درِ آزمایشگاه را باز میکرد و میپرسید: «چه خبر؟» بیدرنگ جواب میدادم.
از صبح درگیر مواد شیمیایی، اسید و هیدروژن پراکسید بودم. چشمهایم میسوخت، گلویم میسوخت... اما دلم بیشتر!
دلتنگ بودم، ناراحت و پریشان... از چه؟ نمیدانستم. از که؟ آن را هم نمیدانستم.
اما یک چیز را خوب میدانستم... دوای دردم فقط یک جا بود.
دلم حرم آقا را میخواست، همان آرامشی که باید از نقطهبهنقطه صحن به جانم تزریق میشد، تا بتوانم دووم بیاورم.
با خودم گفتم: «کاش زمان ثبتنام مشهد دانشگاه را میدانستم و همراهشان میشدم...»
اما همه چیز تمام شده بود. ثبتنام هفتهها قبل انجام شده بود، و حالا همه دم رفتن بودند. هیچ راهی برای من نبود.
همان لحظه، صدای آژیر کوره بلند شد. حواسم پرت دلم بود. دستکشهایم را میپوشیدم تا بیشتر از این فوران اسید حال خرابم را بدتر نکند.
میان این جنگ مادی و معنوی، صدای در بلند شد!
آن قسمت از دانشکده را معمولاً کسی نگاه هم نمیکرد، چه برسد به اینکه در بزند!
«بفرمایید!»
در آرام باز شد. یکی از آشنایان قدیمی بود. خوشحال شدم، تعارفش کردم بیاید داخل.
میخواست برود دانشکده شیمی، اما اشتباهی اینجا سر درآورده بود.
دستش را به گرمی فشردم و گفتم: «من هم تنهام، بیا یک چای بریزم.»
نشستیم و از هر دری گفتیم، تا رسید به اینکه دارد میرود مشهد...
دلم لرزید. کاش من هم میتوانستم!
با لبخند گفت: «چرا امتحان نمیکنی؟ تماس بگیر، شاید بشه...»
محال بود! توی این تایم، جا کجا بود؟
گیرم که جا هم پیدا شد، این همه کار را چطور رها کنم؟ جواب استاد راهنما را چه بدهم؟
«یه زنگ که ضرر نداره...»
ساعت ۱۳:۵۲ بود، میدانستیم که ۱۴:۰۰ اداره تعطیل میشود. شوخیاش را جدی گرفتم.
از سایت شماره آقای شکوری را پیدا کردم و تماس گرفتم.
«دانشگاهید الان؟»
«بله...»
«بیایید ساختمان مرکزی.»
نفهمیدم چطور با همان روپوش آزمایشگاهی، که چندجایش با اسید سوخته بود، دست آشنا را گرفتم و دویدیم.
چند بار سکندری خوردم، کم مانده بود زمین بخورم، اما فقط شوق رفتن داشتم و هیچچیز مهم نبود.
مهم نبود کار دارم. مهم نبود استاد عصبانی میشود.
مهم نبود ته جیبم شپشها شهربازی راه انداخته بودند.
مهم این بود که باید بروم!
اگر نمیرفتم، دوام نمیآوردم...
رسیدم، نفسنفسزنان هنگام ورود به اتاق آرام گفتم: «بسمالله الرحمن الرحیم...»
آقای شکوری شنید، خندید و گفت:
«اینطور که تو بسمالله گفتی اگه نبریمت، امام رضا سنگمون میکنه!»
با تردید پرسیدم: «یعنی واقعاً منم میبرین؟»
«اسمت رو بگو، ببینیم چی میشه...»
اسمم را گفتم و دلم هزار بار لرزید که نکند کارم جور نشود.
اما شده بود.
با حالی خوش از ساختمان بیرون آمدم، دنبال کارهای نهایی دویدم، کسی را جایگزین کردم،
و توی دلم مدام میگفتم:
«آقاجان، راستی راستی تو دلتنگ من بودی، یا من دلتنگ تو؟! دستم را گرفتی و از میان هیاهوی سخت روزگار راه را باز کردی تا به سمتت پرواز کنم.»
«حرم... جهان آرامش»
بالاخره رسیدم. باورم نمیشد اینجا مقابل ایوان طلاییت ایستادهام.
قدمهایم را روی زمین میکشیدم، انگار قلبم زودتر از پاهایم وارد صحن شده بود.
هوای شب حرم، انگار بوی گلاب آمیخته با دعا داشت.
همهجا نور بود… نوری که از دل طلاکاریهای گنبد بالا میرفت و به آسمان شب تکیه میداد.
نسیم، دست نوازشگری بود که بیهیچ واسطهای از روی ضریح رد میشد و چادر پیرزنی را که دعا میخواند، تکان میداد.
زنی گوشهای نشسته بود و زیارتنامه میخواند. لبهایش بیصدا تکان میخورد و انگار هر جملهای که زمزمه میکرد، نخ نازکی از دلش به پنجره فولاد وصل میشد.
قدم میزدم...
و هر گوشهی صحن، قصهای بود.
پدری دست روی شانهی پسر بیمارش گذاشته بود، دخترکی کنار کفترها دعا میخواند، مردی میان شانههایش کوه اندوه داشت و آرام اشک میریخت.
اینجا، هیچکس تنها نبود...
اینجا، دعاها سرگردان نمیماندند.
نمیدانم چند ساعت گذشته بود.
فقط یادم میآید که بغضم شکست،
و روحم مثل پرندهای سبک شد.
ناگهان پس از زمانی کوتاه از این خواب خوش بیدار شدم، خود را در یک قطار اتوبوسی که فقط نام سریعالسیر را یدک میکشید یافتم، انگار جام خنک آب را از منِ تشنه گرفته باشند و بگویند دیگر بس است حالا برو...
رفتم ولی همچنان چشم انتظار بازگشت دوباره میمانم.
و تنها چیزی که در تکتک آن لحظات فهمیدم این بود:
جهانِ آرام، اینجاست.
#نون#الف
@Paboos_znu
پابوس عشق
خستگی... تنها کلمهای که اگر کسی اتفاقی درِ آزمایشگاه را باز میکرد و میپرسید: «چه خبر؟» بیدرنگ جو
👆👆👆
دلنوشته یکی از دانشجویان دختر اردوی زیارتی مشهد
پابوس ۱۴۰۳
@Paboos_znu
تنها فرصت باقی مانده تا ارسال تصاویر سه شنبه تا ساعت ۱۲ میباشد.
لطفا مشخصات دقیق نام ونام خانوادگی .کد ملی .شماره دانشجویی آدرس منزل و شماره تماس حتما ارسال بشه انشاا... نتیجه قرعه کشی تا شب همان روز از طریق همین کانال اعلام میشود وجوایز همراه پک صبحانه در زمان حرکت تحویل عزیزان میشود
#بهار_اتقلاب
#روزآفتابی_بعداز_روزبرفی
گرچه در زمستان بود
چون بهار بود آن روز
مثل غنچه بود آن روز
سرزمین ما ایران
لاله زار بود آن روز
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
برگهی آزمایش در دستم سُر خورد و قلبم هُری پایین ریخت!
تمام استقامت پاهایم از بین رفت، با لرز دست به دیوار گرفتم، امیدم ناامید شده بود، اینجا ته خط بود؛ تهِ تهِ چیزی که در ذهنم تصور میکردم.
جملهاش صریح و کوتاه بود:
«مادرتون سرطان دارن»
و نمیدانست با همین جمله به ظاهر سادهاش، چطور دلم شکست و نفسم بند آمد.
دیگر نمیتوانستم قوی باشم، اصلا دیگر نمیخواستم قوی باشم.
از خدا و کائنات و همهی عالم گله داشتم.
چشمم سوخت و اشکهایم پشت هم و بی اجازه روی گونههایم غلتیدند.
چشم بستم و تصویر آن گنبد معجزهگر طلایی در نظرم آمد، با بغض لبخند زدم، آرامشی عجب به دلم نشست و پرندهی خیالم پر زد.
خودم را میان صحن و مقابل ایوان طلا میدیدم. از ته دل، از اعماق جانم تنها یک چیز خواستم و ذکرش میان لبهایم آمد:
-«یا امام رضا، تو رو قسم به جوادت، حال مامانم خوب بشه. امام رضا جونم واسطه باش و برای مادرم سلامتی بده.»
و در کمال ناباوری شد! مادری که سرطان بدخیم داشت و احتمال ۹۹ درصد باید شیمی درمانی میشد، خوب شد و همهی آن بیماری از جسمش رخت بست. دل دل میزدم که بروم و از آقا تشکر کنم. هربار که اسم مشهد میآمد، ولوله به جانم میافتاد و بغض در گلویم ریشه میگرفت. در یک روز سرد پاییزی، ناخودآگاه پیگیر اردوی مشهد شدم و دقیقاً همان روز زمان ثبت نام بود و با نیت تشکر از لطف و مهربانیاش، توی قرعه ثبت نام کردم و اسمم از بین متقاضیها در آمد.
بیقرار رسیدن بودم. حس میکردم فقط بودن توی حرمش میتواند این طوفان نشسته به وجودم را آرام کند؛ فقط بودن مقابل ضریح میتواند این بغض کهنهی گرد و غبار گرفته را بشکند...
اتوبوس که در خیابان منتهی به حرم قرار گرفت، غوغایی در جانم به پا شد، نفسم بند آمد و قلبم زیر و رو گشت.
حال غریبی داشتم. برایم مهم نبود کلی آدم اطرافم هست، مهم نبود که نگاهم میکنند؛ فقط یک چیزی را میدانستم: اینکه قلبم به مثال پرندهی اسیر شده تو قفس، خودش را به سینه میکوبد و وقت شکسته شدن این بغض پیچک گرفته رسیده.
نوای «ای حرمت» که به گوشم رسید، اشکها ریخته شد و تنها یک حرف میان لبهایم نجوا شد:
-«مرسی امام رضا، مرسی که برای مادرم شفاعت کردی، اومدم تا بدهی که باهات دارم رو صاف کنم، یا ضامن آهو...»
هر گوشه از این حرم، قصهای دارد؛ قصهی دلهای شکستهای که به امید شفا آمدهاند، قصهی عاشقان دلسوختهای که در پی مرهمی بر زخمهایشان هستند، قصهی زائرانی که از راه دور و نزدیک، به عشق تو قدم در این راه گذاشتهاند.
یا امام رضا، میدانم که تو پناهگاه بیپناهانی. میدانم که در این دنیا، هیچکس به مهربانی تو پیدا نمیشود. آمدهام تا در جوار تو، از تمام دغدغهها و دلمشغولیهایم رها شوم. آمدهام تا دلم را در این دریای بیکران رحمت، تطهیر کنم.
از تو میخواهم که مرا بپذیری. از تو میخواهم که دعاهایم را بشنوی و مرا در این مسیر پر فراز و نشیب زندگی، یاری کنی. یا امام رضا، تو را به حق مادرت زهرا، هیچکس را دست خالی برنگردان.
#دل_آرام
هدایت شده از پابوس عشق
👆👆👆
دلنوشته یکی از دانشجویان دختر اردوی زیارتی مشهد
پابوس ۱۴۰۳
@Paboos_znu
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مناجات_شعبانیه
فراز های اول و دوم از مناجات شعبانیه با صدای دلنشین استاد محسن فرهمند
#آمده_ام_تا_که_سلامت_کنم
#پابوس_عشق_۱۴۰۳
@Paboos_znu
از وقتیکه بلیط سفرم به مشهد مقدس را دیدم شوق وصف ناپذیری در وجودم شعله ور گردید با خودم گفتم به نظر انشالله این بار طلبیده شدم به پابوس امام مهربانیها .
اولین سلام را در محوطه دانشگاه در حالیکه که دست را بر روی سینه ام گذاشته بودم واشک شوق دیدار عصمت هشتم در وجودم موج میزد به امام رئوف ،سلطان طوس آقا حضرت علی بن موسی الرضا (ع) دادم وزمزمه کردم آقا جان :
اشتیاقی که بدیدار تو دارد دل من
دل من داند ومن دانم ودل داند ومن
وبعدش عرض کردم آقا ومولای من چون به پابوست برسم تو را بجان جوادت قسم خواهم داد مشکل همه گرفتاران را برطرف نما . الهی آمین