این سفر مشهد که دانشگاه زنجان برگزار کرده بود، اصلاً مثل هیچکدوم از سفرای قبلی نبود. از همون اول که راه افتادیم، یه حس عجیب و خوب توی دلمون بود. یه حس خاص که نمیشد ازش گذشت. همهچیز به یه جوری بود که انگار همه چیز با هم جور شده بود؛ یه سفر پر از انرژی مثبت، خنده، شوخی و لحظات ناب.
وقتی رسیدیم مشهد، انگار همه چیز تغییر کرد. از اولین لحظهای که وارد حرم شدیم، همه چیز پر از معنای دیگهای شد. نمیشد از کنار ضریح رد بشی و احساس نکنی که یه چیزی توی دلت میشه. همه چیز به طرز عجیبی آرامشبخش بود. ولی واقعا این سفر فقط زیارت نبود، بلکه یه سفر خیلی عمیقتر بود. این که با بچهها توی مسیر همقدم بشی، توی هتل کنار هم بشینی و بخندی، یا توی حرم با دل آرام بشینی و دعا کنی، همه اینها با هم یه حس خاصی میداد که هیچوقت فراموش نمیکنیم.
و خب یه نفر بود که همهچیز رو براش راحتتر کرد. هیچوقت یادمون نمیره که چقدر با دلسوزی و محبت، همهچیز رو مدیریت کرد و کاری کرد که همه با دل خوش و بدون هیچ نگرانی از سفر لذت ببریم. خیلی از سفرهای دیگه میره و میاد، ولی این یکی یهجوری بود که خیلی خاص شد. یه سفر که توی دلمون موند و همیشه با ذوق ازش یاد میکنیم.
واقعا از این سفر چیزای زیادی یاد گرفتیم. یاد گرفتیم چطور با هم باشیم، چطور از لحظات ساده و باارزش لذت ببریم، و اینکه گاهی وقتا باید به دل سپرد و از هر لحظه، از هر قدم استفاده کرد. مشهد برای ما همیشه یه معنی دیگه پیدا کرد؛ با همه خاطرات شیرینی که از این سفر توی قلبمون باقی موند.