eitaa logo
⌝ پناه آخـــر ⌞
366 دنبال‌کننده
877 عکس
284 ویدیو
33 فایل
بِسْمـــِ رَبــــِّ المَھـِـدے المُوعودﷻ‌… [مطالب کانال: دلی، مهدوی، شهدایی، انگیزشی] ‌ ‌🖇 لینک‌‌‌‌ خودسازی 🖇 https://class.onlinehawzah.com جهت پاسخگویی: @N_as_ta_ra_n
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا گلزار شهدای نجف آباد اصفهان هستش ، و مزار شهید محسن حججی هم همین جا هستش 🥲 وقتی دیدم خیلی دلم آتیش گرفت ، نمیدونم چرا !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮ ╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯‌ 🔻قسمت چهل و نهم🔻 خيلی 😔 ناراحت بودم. بسياری از اعمال خوب من از بين رفته بود. چيز زيادی در كتاب اعمالم نمانده بود. از طرفی به صدها نفر در موضوع حق الناس بدهکار بودم که هنوز به برزخ نيامده بودند. برای يك لحظه نگاهم به دنيا و به منزل خودمان افتاد. همسرم كه ماه چهارم بارداری را می گذراند، بر سر سجاده نشسته بود و با چشمانی 😭 گريان، خدا را به حق حضرت زهرا سلام الله علیها قسم می داد كه من بمانم. 🥺 نگاهم به سمت ديگری رفت. داخل يك خانه در محله خود ما، دو كودك يتيم، خدا را قسم می دادند كه من برگردم. آن ها به خدا می گفتند: خدايا، ما نمی خواهيم دوباره يتيم شويم. 🥲 اين را بگويم كه خدا توفيق داد كه هزينه های اين دو كودك يتيم را می دادم و سعی می کردم برای آن ها پدری كنم. آن ها از ماجرای عمل خبر داشتند و همينطور با 😭 گريه از خدا می خواستند كه من زنده بمانم. 🥲 به جوانی كه پشت ميز بود گفتم: دستم خالی است. نمی شود كاری كنی كه من برگردم؟ نمی شود از مادرمان حضرت زهرا سلام الله علیها بخواهی كه مرا شفاعت كند. شايد اجازه دهند تا من برگردم و حق الناس را جبران کنم. 😔 يا كارهای خطای گذشته را اصلاح كنم. جوابش منفی بود. اما باز اصرار كردم. گفتم از مادرمان حضرت زهرا سلام الله علیها بخواه كه مرا شفاعت كنند. لحظاتی بعد، جوان پشت ميز نگاهی به من كرد و گفت: به خاطر اشك های اين كودكان يتيم و به خاطر دعاهای همسرت و دختری كه در راه داری و دعای پدر و مادرت، حضرت زهرا سلام الله علیها شما را شفاعت نمود تا برگرديد. 😇 به محض اينكه به من گفته شد: «برگرد» يكباره ديدم كه زير پای من خالی شد! تلويزيون های سياه و سفيد قديمی وقتی خاموش ميشد، حالت خاصی داشت، چند لحظه طول می كشيد تا تصوير محو شود. مثل همان حالت پيش آمد و من يكباره رها شدم...🕊 🌱 ادامه دارد... |⌞ @azzahraqr_ir @PanahaAkhar ⌝|
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮ ╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯‌ 🔻قسمت پنجاه🔻 { بازگشت } کمتر از لحظه ای ديدم روی تخت بيمارستان 🛌 خوابيده ام و تيم پزشكی مشغول زدن شوك برقی به من هستند. دستگاه شوك را چند بار به بدن من وصل كردند و به قول خودشان؛ بيمار احيا شد. 😅 روح به جسم برگشته بود، حالت خاصی داشتم. 🙂 هم خوشحال بودم كه دوباره مهلت يافته ام و هم ناراحت بودم كه از آن وادی نور، دوباره به اين دنيای فانی برگشته ام. 😀 👨🏻‍⚕پزشكان بعد از مدتی كار خودشان را تمام كردند. در واقع غده خارج شده بود و در مراحل پايانی عمل بود كه من سه دقيقه دچار ايست قلبی شدم. بعد هم با ايجاد شوك، مرا احيا كردند. من در تمام آن لحظات، شاهد كارهايشان بودم. پس از اتمام كار، مرا به اتاق مجاور جهت ريكاوری انتقال داده پس از ساعتی، كم كم اثر بيهوشی رفت و درد و رنج ها دوباره به بدنم برگشت. حالم بهتر شد و توانستم چشم راستم را باز كنم، اما نمی خواستم حتی برای لحظه ای از آن لحظات زيبا دور شوم. 🥺 من در اين ساعات، تمام خاطراتي كه از آن سفر معنوی داشتم را با خودم مرور می كردم. چقدر سخت بود. 😢 چه شرايط سختی را طی كردم. من بهشت برزخی را با تمام نعمت هايش ديدم. من افراد گرفتار را ديدم. من تا چند قدمی بهشت رفتم. 🥰 🌱 ادامه دارد... |⌞ @azzahraqr_ir @PanahaAkhar ⌝|
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮ ╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯‌ 🔻قسمت پنجاه و یکم🔻 من مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها را با كمی فاصله مشاهده كردم. من مشاهده کردم که مادر ما چه مقامی در دنيا و آخرت دارد. برايم تحمل دنيا واقعاً سخت بود. 😔💔 دقايقی بعد، دو خانم 👩🏻‍⚕پرستار وارد سالن شدند تا مرا به بخش منتقل كنند. آن ها می خواستند تخت چرخدار مرا با آسانسور منتقل كنند. همين كه از دور آمدند، از مشاهده چهره ی يكی از آنان واقعاً وحشت كردم. 😓😱 من او را مانند يك 🐺گرگ می ديدم كه به من نزديك ميشد! مرا به بخش منتقل كردند. برادر و برخی از دوستانم بالای سرم بودند. يكی دو نفر از آشنايان به ديدنم آمده بودند. يكباره از ديدن چهره باطنی آن ها وحشت كردم. 😱 بدنم لرزيد. به يكی از همراهانم گفتم: بگو فلانی و فلانی برگردند. تحمل هيچكس را ندارم. احساس می كردم كه باطن بيشتر افراد برايم نمايان است. باطن اعمال و رفتار و... 😣 به غذايی كه برايم می آوردند نگاه نمی كردم. 😥 می ترسيدم باطن غذا را ببينم. اما از زور گرسنگی مجبور بودم بخورم. دوست نداشتم هيچكس را نگاه كنم. 🙁 برخی از دوستان و بستگان آمده بودند تا من تنها نباشم، اما نمی دانستند كه وجود آن ها مرا بيشتر تنها می كرد! بعد از ظهر تلاش كردم تا روی خودم را به سمت ديوار برگردانم. می خواستم هيچكس را نبينم. اما يكباره رنگ از چهره ام پريد! من صدای تسبيح خدا را از در و ديوار می شنيدم. دو سه نفری كه همراه من بودند، به توصيه پزشك اصرار می کردند كه من چشمانم را باز كنم. اما نمی دانستند كه من از ديدن چهره اطرافيان ترس دارم و برای همين چشمانم را باز نمی كنم. 🌱 ادامه دارد... |⌞ @azzahraqr_ir @PanahaAkhar ⌝|