⌝ پناه آخـــر ⌞
🌿📝
شھادتفقطدرجبهہهایجنگنیست
اگرانسانبراےخداڪارڪندوبہیاداوباشد
وبمیردشھیدحسابمیشہ.
|#شهیدابراهیمهادی|
⌝ پناه آخـــر ⌞
🌿📝
ابراهـــیم می گفت:
" دنیا ارزش این همه اهمیت دادن نداره ؛ آدم اگه بتونه تو این دنیا برای خدا کاری کنه ارزش داره ."
|#شهیدابراهیمهادی|
⌝ پناه آخـــر ⌞
🌿📝
به فکر «مثل شهدا مُردن» نباش
به فکر «مثل شهدا زندگیکردن» باش
|#شهیدابراهیمهادی|
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮
#سه_دقیقه_در_قیامت
╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯
🔻قسمت پنجاه و هفت🔻
آن شب وقتی برگشتيم خونه خيلی فكر كردم.🤔 پس نکنه اون چيزهايی كه من ديدم توهم بوده؟!
دو سه روز بعد، خبر مرگ آن جوان پخش شد.
━━━ ✦
بعد هم تشييع جنازه و مراسم ختم همان جوان برگزار شد!
من مات و حيران مانده بودم كه چه شد؟ از دوست ديگرم كه با خانواده آن ها فاميل بود سؤال كردم:
━━━ ✦
علت مرگ اين جوان چه بود؟ گفت: بنده خدا تصادف كرده. من بيشتر توی فكر فرو رفتم. اما خودم اين جوان را ديدم. او حال و روز خوشی نداشت.
━━━ ✦
گناهان و حق الناس و... حسابی گرفتارش كرده بود. به همه التماس می كرد تا كاری برايش انجام دهند.
چند روز بعد، يكی از بستگان به ديدنم آمد.
━━━ ✦
ايشان در اداره برق اصفهان مشغول به كار بود. لا به لای صحبت ها گفت: چند روز قبل، يک جوان رفته بود بالای دكل برق تا كابل فشار قوی را قطع كند و بدزدد.
━━━ ✦
ظاهراً اعتياد داشته و قبلا هم از اين كارها می كرده. همان بالا برق خشكش می کند و به پايين پرت ميشود.
━━━ ✦
خيره شده بودم به صورت اين مهمان و گفتم: فلانی رو ميگی؟ شما مطمئن هستی؟
گفت: بله، خودم بالا سرش بودم.
اما خانواده اش چيز ديگه ای گفتند.
━━━ ✦
🌱 ادامه دارد...
|⌞ @azzahraqr_ir
@PanahaAkhar ⌝|
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮
#سه_دقیقه_در_قیامت
╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯
🔻قسمت پنجاه و هشت🔻
( نشانه ها )
پس از ماجرايی كه برای پسر معتاد اتفاق افتاد، فهميدم كه من برخی از اتفاقات آينده نزديک را هم ديده ام. نمی دانستم چطور ممكن است. لذا خدمت يكی از علما رفتم و اين موارد را مطرح كردم.
━━━ ✦
ايشان هم اشاره كرد كه در اين حالت مكاشفه كه شما بودی، بحث زمان و مكان مطرح نبوده. لذا بعيد نيست كه برخی موارد مربوط به آينده را ديده باشيد.
━━━ ✦
بعد از اين صحبت، يقين كردم كه ماجرای شهادت برخی همكاران من اتفاق خواهد افتاد.
يكی دو هفته بعد از بهبودی من، پدرم در اثر يك سانحه مصدوم شد و چند روز بعد، دار فانی را وداع گفت.
━━━ ✦
خيلی 😔 ناراحت بودم، اما ياد حرف عموی خدا بيامرزم افتادم كه گفت: اين باغ برای من و پدرت هست و به زودی به ما ملحق می شود.
━━━ ✦
در يكی از روزهای دوران نقاهت، به شهرستان دوران كودكی و نوجوانی سر زدم، به سراغ مسجد قديمی محل رفتم و ياد و خاطرات كودكی و نوجوانی، برايم تداعی شد.
━━━ ✦
يكی از پيرمردهای قديمي مسجد را ديدم. سلام و عليك كرديم و برای نماز وارد مسجد شديم. يكباره ياد صحنه هايی افتادم كه از حساب و كتاب اعمال ديده بودم.
━━━ ✦
ياد آن پيرمردی كه به من تهمت زده بود و به خاطر رضايت من، ثواب حسينه اش را به من بخشيد.
اين افكار و صحنه ناراحتی آن پيرمرد، همينطور در مقابل چشمانم بود.
━━━ ✦
🌱 ادامه دارد...
|⌞ @azzahraqr_ir
@PanahaAkhar ⌝|
╭┈┈┈┈┈┈┈┈╮
#سه_دقیقه_در_قیامت
╰┈┈┈┈┈┈┈┈╯
🔻قسمت پنجاه و نه🔻
باخودم گفتم: بايد پيگيری كنم و ببينم اين ماجرا تا چه حد صحت دارد. هرچند می دانستم كه مانند بقيه موارد، اين هم واقعی است.
━━━ ✦
اما دوست داشتم حسينیه ای كه به من بخشيده شد را از نزديك ببينم.
به آن پيرمرد گفتم: فلانی را يادتان هست؟ همان كه چهار سال پيش مرحوم شد.
━━━ ✦
گفت: بله، خدا نور به قبرش بباره. چقدر اين مرد خوب بود. اين آدم بی سر و صدا كار خير می کرد. آدم درستی بود. مثل آن حاجی كم پيدا می شود.
━━━ ✦
گفتم: بله، اما خبر داری اين بنده خدا چيزی تو اين شهر وقف كرده؟ مسجد، حسينيه؟!
گفت: نمیدانم. ولی فلانی خيلی با او رفيق بود. حتماً خبر دارد. الان هم داخل مسجد نشسته.
━━━ ✦
بعد از نماز سراغ همان شخص رفتيم. ذكر خير آن مرحوم شد و سوالم را دوباره پرسيدم: اين بنده خدا چيزی وقف كرده؟ اين پيرمرد گفت: خدا رحمتش كند.
━━━ ✦
دوست نداشت كسی خبردار شود، اما چون از دنيا رفته به شما می گويم. ايشان به سمت چپ مسجد اشاره كرد و گفت: اين حسينيه را می بينی كه اينجا ساخته شده، همان حاج آقا كه ذكر خيرش را كردی
اين حسينيه را ساخت و وقف كرد.
━━━ ✦
نميدانی چقدر اين حسينيه خير و بركت دارد. الان هم داريم بنايی می كنيم و ديوار حسينيه را برميداريم و ملحقش ميكنيم به مسجد، تا فضا برای نماز بيشتر شود.
━━━ ✦
🌱 ادامه دارد...
|⌞ @azzahraqr_ir
@PanahaAkhar ⌝|
شور-مهاجری -شب تاسوعا1405.MP3
زمان:
حجم:
18.1M
🏴 هیئت الزهراء (س)
دارالقرآن الزهراء (س) تکاب
@azzahraqr_ir