اگر عنکبوت بی آزاری را که در کنج سقف اتاقت تاری تنیده بود را کشتی و آن عنکبوت تمام مدت فکر میکرد تو رفیق و هم اتاقی اش بودی ان وقت چه؟
من همان کسی هستم که در میانهی شلوغیها همیشه چشمانش به دنبال تو میگردد. هنوز هم با هر بار شنیدن نامت انگار تمام فصلهای زمستان در من آب میشوند. میخواهم برایت دنیایی بسازم از جنس بلور که هیچ خراشی به رویاهایت نرسد اما میدانم که تو مثل ماه برای درخشیدن به تاریکی نیاز داری پس من همان سایهای میمانم که از دور با تمام وجود مراقب درخشش توست. منتظرتم… با همان وفاداری کهنه و بیپایان