هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part83 »
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
هنوز نگاهم به گوشی بود که صدای امیر و شنیدم
_نمی خوای جواب بدی؟
تماس و وصل کردم و گوشی و کنار گوشم گذاشتم.
_الو؟
صدای شاد و آشنایی تو گوشم پیچید
_سلام گیسو کمند، منم متین.
زیر لب زمزمه کردم: متین!
_ای بابا به همین زودی یادت رفت، متین دیگه، باشگاه.
_اهان اره شناختم، خوبی؟
_چه عجب! دیگه داشت بهم برمی خورد، چطوری؟
تا نوک زبونم اومد بگم واسه حال و احوال پرسی زنگ زدی؟ حالم همون طوری هست که دو ساعت پیش بودم.
ولی وقتی حس کردم امیر گوش تیز کرده تا بفهمه شخص پشت خط کیه از فرصت استفاده کردم واسه اذیت کردنش.
اون از کجا میخواست بفهمه متینِ پشت خط دختره؟
نیش شل کردم و اینبار سعی کردم لحنم و صمیمی تر کنم.
_خوبم تو چطوری متین؟ چیه به همین زودی دلتنگم شدی؟
بلند خندید، چه سرخوش بود این دختر
_تو هم خیلی باحالیا دختر، رو نمیکردی.
زنگ زدم بگم فردا با برو بچ میریم بیرون تو هم میای؟ خوش میگذره.
زیر چشمی نگاه امیر کردم، چرا اخم داشت؟
_نمیدونم حالا کجا قراره برین؟
ماشین پیچید تو کوچه ی خودمون، چرا انقدر آروم حرکت میکرد!
_قرار شد بریم دریا، نهارو هم بیرون میمونیم غروب برمی گردیم، فقط اگه خواستی بیای زود خبرش و بهم بده.
تردید داشتم واسه رفتن.
من نه خوب متین و میشناختم نه دوستاش و ولی سر لجبازی با امیر بود یا شاید حس تنهایی که گفتم:
_باشه عزیزم من خبرش و تا یساعت دیگه بهت میدم...
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
⤿ 𖥔
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part84 »
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
ماشین و جلو خونه نگه داشت.
همینکه درو باز کردم تا پیاده بشم گفت:
_کی بود؟
لبام به حالت پوزخند کمی به سمت بالا مایل شد و نیم چرخی زدم طرفش.
_دوستم، چطور؟!
تای ابرویی بالا داد و حالا اون بود که پوزخندی حوالهام کرد.
یه پوزخندِ عصبی.
_اها اونوقت دوستت ؟! عجب سرعت عملی!
اینبار اخمام درهم شد
_منظورت چیه امیر، حرفت و واضح بزن.
صداش کمی بالا رفت و براق شد تو صورتم.
_حرفم واضح نیست ؟ از کی وقت کردی دوست بگیری وقتی تا همین چند روز پیش دم از عشق و دوست داشتن من میزدی؟!
دلم میخواست قهقهه بزنم.
پس آقا سوخته بود.
سعی کردم خونسرد باشم.
_دقیقا از همون چند روز پیش، وقتی بهم گفتی من و تو ما نمیشیم تصمیم گرفتم راه خودم و برم، تو مشکلی داری جنابِ پسر خاله؟
هیچ وقت دوست نداشت پسر خاله صداش بزنم و حالا اخمای درهمش گوای این و میداد که به شدت عصبیش کردم.
حرصی سر تکون داد و با انگشت روی فرمون ضرب گرفت
_نه خوبه! پیشرفتِ خوبی بود! ایول.
_هوم، حالا اگه باز پرسیت تموم شد برم.
یه پام و از ماشین بیرون گذاشتم و همینکه خواستم پیاده بشم گفت:
_خوبه که تصمیم گرفتی راه خودت و بری و به این نتیجه رسیدی که من و تو با هم شدنی نیست ولی نمیخوام بخاطر من و دوری ازم تصمیم اشتباه بگیری و به سمت هرکسی جذب بشی
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
⤿ 𖥔
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
922.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
مهم نیست من تورو پیدا کردم یا تو منو!
مهم نیست اول تو پیام میدی یا من!
مهم نیست کجا باشیوکجا باشم!
مهم اینه هر جا باشیوباشم،
بیشتر از همه'دوستتدارم'
و تو قشنگترین چیزی هستی
که تو قلبم برای همیشه نگه میدارم.
شبت بخیر قلبم🫀
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd