eitaa logo
مــــود رمـانتــیڪ
9.7هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
146 ویدیو
3 فایل
تبلیغاتمون🌚🚩 . بـ‍‌ا تو یکی ب‍‌یشتر میشیم🥺💜 بزن رو #پیوستن عزیزم خ‍‌وش م‍‌ی‍‌گ‍‌ذره🍷🦋😂 #پروف پروف 🔥مـنـبـــع #پرو‌فایل و #بیوگرافی های #لاتی🐉 #غمگین🍻 #عاشقانه🤍 #انگلیسی💥 #دپ🥀 ‌ ⭐بهترین کانال #پروفایل در پیامرسان ایتا✓ ‌ @Baran_HQ تبلیغات
مشاهده در ایتا
دانلود
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ... ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇 https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤 برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو... ⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ... https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
- حریف همه چی هستیم‌ جز‌ فکرو خیال 🖤 ‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ‌حسادت ماهو دیدم وقتی داشتم از قشنگیات براش میگفتم! شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · اعصابم و داشت بهم می‌ریخت پیاده شدم و از بین شیشه ی پایین ماشین نگاهش کردم و گفتم: _من بچه نیستم امیر، میتونم تشخیص بدم چی خوبه چی بد، بهتره نگران من نباشی. درو محکم بهم کوبیدم و به سمت درِ خونه رفتم. هرچند تا زنگ و بزنم و داخل برم سنگینی نگاهش و پشت سرم حس میکردم. در که باز شد، حتی برنگشتم نگاهش کنم. داخل شدم و لبخندی زدم. شاید این توهم من بود و امیر اصلا به شخص خیالی که فکر میکرد من باهاش دوست شدم حسادت نکرده و فقط نگرانمه. ولی همین واسه آروم کردنم کافی بود. به مامان قضیه ی دریا و پیشنهاد متین و گفتم و اونم به گرمی ازش استقبال کرد. حرفش این بود که مدت هاست تنهام و تو خودم فرو رفتم و شاید این گشت و گذار و دوستای جدید حالم و کمی خوب میکرد به متین خبر اومدنم و دادم و قرار شد فردا جلو خونه بیاد دنبالم. باماشین برادرش میومد. با انرژی بیشتری، سرخوش مشغول درست کردنِ پاستا شدم. غذای مورد علاقه ام،و البته غذای مورد علاقه‌ی امیر هم بود. میز شام و با نهایت سلیقه چیدم و مامان و عزیز جون و برای شام صدا زدم. از امیر خبری نبود و نبود ماشینش تو حیاط نشون میداد خونه نیست. برامم مهم بود هرچه کمتر میدیدمش کمتر اذیت میشدم‌ · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · ⤿  𖥔
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · وسایل ضروری و جمع کردم و از مامان و عزیز جون خداحافظی کردم متین دیشب می‌گفت شاید شنا هم کردیم و بهتره با خودم لباس ببرم. هیجان زده بودم، بعد مدت ها قرار بود برم یه گشت و گذار دوستانه. ساک کوچکی برداشته بودم، کفشم و پوشیدم و از پله ها پایین رفتم. آفتاب تو صورتم خورد و باعث شد لحظه ای چشم ببندم. عینک به چشمام زدم و درو باز کردم ولی همینکه درو باز کردم با امیر رو در رو شدم. از ماشینش پیاده شده بود و میخواست درو باز کنه با دیدنم تای ابرویی بالا داد و گفت: _کجا بسلامتی؟ نیشخندی زدم _پیر شدیا امیر! کم حافظه شدی، دیروز که گفتم با دوستم میرم بیرون. اخمی کرد: _آها همون دوست ... دیگه؟ مادرت خبر داره دوستی که قراره باهاش بری بیرون یه ؟ _من بچه نیستم امیر، مادرمم با این قضیه مشکلی نداره، مگه تو مشکلی داشته باشی. رنگ باخت و حس کردم کمی دستپاچه شد. _نه! من چرا باید مشکلی داشته باشم فقط.. با صدای تک بوقی نگاهِ هردومون سمت صدا چرخید. یه ۲۰۷ سفید جلومون ترمز زد و پسری از ماشین پیاده شد. تای ابرویی بالا دادم، این برادر متین بود؟! مگه قرار نبود خودش با ماشین داداشش بیاد! نزدیکمون شد و سلامی کرد. _متین کار داشت من و فرستاد دنبالت، اگه اماده ای بریم دیدم که هر لحظه اخمای امیر درهم تر میشه. _آره حاضرم بریم خواستم به دنبالش برم که بازوم از پشت کشیده شد. · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌ من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه‌ پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود، همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من زمزمه کرد : «برای مریم...» یهو ساکت شد و نگاه وحشت‌زده‌اش روی صورت تک تک‌مون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟ خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ... ادامه این سرگذشت واقعی👇 https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷 یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندش‌آور بود.😨 از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم... اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و‌ ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌ https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c