هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
حسادت ماهو دیدم وقتی
داشتم از قشنگیات براش میگفتم!
شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part85 »
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
اعصابم و داشت بهم میریخت
پیاده شدم و از بین شیشه ی پایین ماشین نگاهش کردم و گفتم:
_من بچه نیستم امیر، میتونم تشخیص بدم چی خوبه چی بد، بهتره نگران من نباشی.
درو محکم بهم کوبیدم و به سمت درِ خونه رفتم.
هرچند تا زنگ و بزنم و داخل برم سنگینی نگاهش و پشت سرم حس میکردم.
در که باز شد، حتی برنگشتم نگاهش کنم.
داخل شدم و لبخندی زدم.
شاید این توهم من بود و امیر اصلا به شخص خیالی که فکر میکرد من باهاش دوست شدم حسادت نکرده و فقط نگرانمه.
ولی همین واسه آروم کردنم کافی بود.
به مامان قضیه ی دریا و پیشنهاد متین و گفتم و اونم به گرمی ازش استقبال کرد.
حرفش این بود که مدت هاست تنهام و تو خودم فرو رفتم و شاید این گشت و گذار و دوستای جدید حالم و کمی خوب میکرد
به متین خبر اومدنم و دادم و قرار شد فردا جلو خونه بیاد دنبالم.
باماشین برادرش میومد.
با انرژی بیشتری، سرخوش مشغول درست کردنِ پاستا شدم.
غذای مورد علاقه ام،و البته غذای مورد علاقهی امیر هم بود.
میز شام و با نهایت سلیقه چیدم و مامان و عزیز جون و برای شام صدا زدم.
از امیر خبری نبود و نبود ماشینش تو حیاط نشون میداد خونه نیست.
برامم مهم بود هرچه کمتر میدیدمش کمتر اذیت میشدم
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
⤿ 𖥔
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part86 »
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
وسایل ضروری و جمع کردم و از مامان و عزیز جون خداحافظی کردم
متین دیشب میگفت شاید شنا هم کردیم و بهتره با خودم لباس ببرم.
هیجان زده بودم، بعد مدت ها قرار بود برم یه گشت و گذار دوستانه.
ساک کوچکی برداشته بودم، کفشم و پوشیدم و از پله ها پایین رفتم.
آفتاب تو صورتم خورد و باعث شد لحظه ای چشم ببندم.
عینک به چشمام زدم و درو باز کردم
ولی همینکه درو باز کردم با امیر رو در رو شدم.
از ماشینش پیاده شده بود و میخواست درو باز کنه
با دیدنم تای ابرویی بالا داد و گفت:
_کجا بسلامتی؟
نیشخندی زدم
_پیر شدیا امیر! کم حافظه شدی، دیروز که گفتم با دوستم میرم بیرون.
اخمی کرد:
_آها همون دوست ... دیگه؟ مادرت خبر داره دوستی که قراره باهاش بری بیرون یه ؟
_من بچه نیستم امیر، مادرمم با این قضیه مشکلی نداره، مگه تو مشکلی داشته باشی.
رنگ باخت و حس کردم کمی دستپاچه شد.
_نه! من چرا باید مشکلی داشته باشم فقط..
با صدای تک بوقی نگاهِ هردومون سمت صدا چرخید.
یه ۲۰۷ سفید جلومون ترمز زد و پسری از ماشین پیاده شد.
تای ابرویی بالا دادم، این برادر متین بود؟!
مگه قرار نبود خودش با ماشین داداشش بیاد!
نزدیکمون شد و سلامی کرد.
_متین کار داشت من و فرستاد دنبالت، اگه اماده ای بریم
دیدم که هر لحظه اخمای امیر درهم تر میشه.
_آره حاضرم بریم
خواستم به دنبالش برم که بازوم از پشت کشیده شد.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌
من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود،
همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من
زمزمه کرد : «برای مریم...»
یهو ساکت شد و نگاه وحشتزدهاش روی صورت تک تکمون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟
خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ...
ادامه این سرگذشت واقعی👇
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷
یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندشآور بود.😨
از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم...
اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
باارزشترین آدمها کسانی هستند که در روزهای آفتابی کنارترند، اما در روزهای طوفانی چترِ تو میشوند.
.☁︎ @Paradox00x ღ
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part87 »
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
خفه غریدم:
_چیکار میکنی امیر؟! ولم کن.
فشاری به بازوم داد و با صدای خفه ای زیر گوشم غرید:
_هیچ معلومه داری چه غلطی میکنی؟!
میخوای با چند تا پسر بری بیرون؟
متین و این پسره و داری چه غلطی میکنی زُلفا!
با صدای تک بوق ماشین عصبی بازوم و از دستش بیرون کشیدم.
_ولم کن دیرم شده، کارای من دیگه به تو ربطی نداره امیر، حدت و بدون.
بی توجه به اخمای درهم و صورت ماتش به سمت ماشین رفتم.
تا زمانی که از اونجا دور بشیم امیر همونجا ایستاده بود و با اخمای درهم نگاهمون میکرد
از دیدش که محو شدیم نگاهی به برادر متین کردم.
تازه تونستم انالیزش کنم.
ته چهره ی متین و داشت فقط مردونه تر بود.
و یه تفاوت دیگه ش این بود چشمای متین قهوه ای بود و چشمای برادرش به توسی میزد
_متین ازت زیاد تعریف میکنه.
متعجب با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم.
من تازه با متین آشنا شده بودم، بعد از من پیش برادرش تعریف کرده بود؟!
_متین لطف داره بهم.
اینبار نگاهش و از جاده گرفت و به من دوخت.
کمی نگاهم کرد و گفت:
_ولی به نظرم تعریف هاش همچین بیراه هم نبوده حقیقت و گفته
خیلی دلم میخواست بپرسم مثلا در مورد چی متین حرف زده که از نظر تو درست بوده.
ولی ترجیح دادم سکوت کنم و فقط به لبخندی اکتفا کنم.
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
❪ #گُنــٰاهَ شیرین ❫
« #part88»
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
جمعشون سه نفر بود بجز من و برادرِ متین که هنوز حتی اسمش و هم نمیدونستم.
متین من و به دخترو پسری که کنارش بود معرفی کرد.
اون دختر و پسر که اسمشون مائده و ماهان بود از دوستای متین بودن
اسم برادر متین هم رامتین بود.
و جای جالبش این بود که دوقلو بودن.
حالا میفهمم چرا تا به این هم به هم شباهت داشتن.
جز رنگ چشماشون باید بگم خیلی شبیه هم بودن.
بعد از اینکه با هم آشنا شدیم همگی سوار ماشین رامتین شدیم.
بچه های باحالی بودن و همین اول آشنایی طوری رفتار کرده بودن که انگار سالهاست میشناسمشون.
ازشون خوشم اومده بود و حالا مثل قبل حس معذب بودن نداشتم.
ماهان جلو نشست و ما دخترا عقب.
من درست کنار متین نشستم.
قرار شد بریم دریای کیاشهر.
پسرا برای نهار قرار بود جوج کباب کنن و حتی توپ هم آورده بودن که بعد نهار وسطی بازی کنیم.
یاد وقتی افتادم که با مامان و عزیز جون و امیر رفته بودیم دریای عسگر آبادِ کیاشهر.
جون هنوز قسمت شنای خانوم ها و آقایون و جدا نکرده بودن و اجازه ی شنا نمیدادن با همون لباس های بیرون من و امیر رفته بودیم تو دریا و حسابی خیس شده بودیم
امیر واسه اذیت کردنم سرم و زیر آب میبرد و منم فحش بود که نثارش میکردم.
شبش هردو سرمای شدیدی خوردیم و مامان حسابی از خجالتمون دراومد و تا میتونست حرف بارمون کرد.
یاد روزای قشنگمون آه شد تو عمق سینه ام
کاش برمی گشتیم به گذشته، به همون روزایی که کنار هم خوش بودیم.
_رامتین یه موزیک شاد بذار حال کنیم
با صدای متین از فکر بیرون اومدم .
· · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·