eitaa logo
مــــود رمـانتــیڪ
9.7هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
146 ویدیو
3 فایل
تبلیغاتمون🌚🚩 . بـ‍‌ا تو یکی ب‍‌یشتر میشیم🥺💜 بزن رو #پیوستن عزیزم خ‍‌وش م‍‌ی‍‌گ‍‌ذره🍷🦋😂 #پروف پروف 🔥مـنـبـــع #پرو‌فایل و #بیوگرافی های #لاتی🐉 #غمگین🍻 #عاشقانه🤍 #انگلیسی💥 #دپ🥀 ‌ ⭐بهترین کانال #پروفایل در پیامرسان ایتا✓ ‌ @Baran_HQ تبلیغات
مشاهده در ایتا
دانلود
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · خفه غریدم: _چیکار می‌کنی امیر؟! ولم کن. فشاری به بازوم داد و با صدای خفه ای زیر گوشم غرید: _هیچ معلومه داری چه غلطی میکنی؟! میخوای با چند تا پسر بری بیرون؟ متین و این پسره و داری چه غلطی می‌کنی زُلفا! با صدای تک بوق ماشین عصبی بازوم و از دستش بیرون کشیدم. _ولم کن دیرم شده، کارای من دیگه به تو ربطی نداره امیر، حدت و بدون. بی توجه به اخمای درهم و صورت ماتش به سمت ماشین رفتم. تا زمانی که از اونجا دور بشیم امیر همونجا ایستاده بود و با اخمای درهم نگاهمون میکرد از دیدش که محو شدیم نگاهی به برادر متین کردم. تازه تونستم انالیزش کنم. ته چهره ی متین و داشت فقط مردونه تر بود. و یه تفاوت دیگه ش این بود چشمای متین قهوه ای بود و چشمای برادرش به توسی میزد _متین ازت زیاد تعریف می‌کنه. متعجب با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. من تازه با متین آشنا شده بودم، بعد از من پیش برادرش تعریف کرده بود؟! _متین لطف داره بهم. اینبار نگاهش و از جاده گرفت و به من دوخت. کمی نگاهم کرد و گفت: _ولی به نظرم تعریف هاش همچین بیراه هم نبوده حقیقت و گفته خیلی دلم میخواست بپرسم مثلا در مورد چی متین حرف زده که از نظر تو درست بوده. ولی ترجیح دادم سکوت کنم و فقط به لبخندی اکتفا کنم. · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · جمعشون سه نفر بود بجز من و برادرِ متین که هنوز حتی اسمش و هم نمی‌دونستم. متین من و به دخترو پسری که کنارش بود معرفی کرد. اون دختر و پسر که اسمشون مائده و ماهان بود از دوستای متین بودن اسم برادر متین هم رامتین بود. و جای جالبش این بود که دوقلو بودن. حالا میفهمم چرا تا به این هم به هم شباهت داشتن. جز رنگ چشماشون باید بگم خیلی شبیه هم بودن. بعد از اینکه با هم آشنا شدیم همگی سوار ماشین رامتین شدیم. بچه های باحالی بودن و همین اول آشنایی طوری رفتار کرده بودن که انگار سالهاست میشناسمشون. ازشون خوشم اومده بود و حالا مثل قبل حس معذب بودن نداشتم. ماهان جلو نشست و ما دخترا عقب. من درست کنار متین نشستم. قرار شد بریم دریای کیاشهر. پسرا برای نهار قرار بود جوج کباب کنن و حتی توپ هم آورده بودن که بعد نهار وسطی بازی کنیم. یاد وقتی افتادم که با مامان و عزیز جون و امیر رفته بودیم دریای عسگر آبادِ کیاشهر. جون هنوز قسمت شنای خانوم ها و آقایون و جدا نکرده بودن و اجازه ی شنا نمیدادن با همون لباس های بیرون من و امیر رفته بودیم تو دریا و حسابی خیس شده بودیم امیر واسه اذیت کردنم سرم و زیر آب میبرد و منم فحش بود که نثارش میکردم. شبش هردو سرمای شدیدی خوردیم و مامان حسابی از خجالتمون دراومد و تا میتونست حرف بارمون کرد. یاد روزای قشنگمون آه شد تو عمق سینه ام کاش برمی گشتیم به گذشته، به همون روزایی که کنار هم خوش بودیم. _رامتین یه موزیک شاد بذار حال کنیم با صدای متین از فکر بیرون اومدم . · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·
- 𝘓𝘪𝘧𝘦 𝘪𝘴 𝘯𝘰𝘵 𝘮𝘢𝘥𝘦 𝘧𝘰𝘳 𝘵𝘳𝘶𝘴𝘵 زندگی برای اعتماد کردن ساخته نشده ‌‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • بعدِ یکساعت یا حتی شاید بیشتر، به دریای عسگر آباد رسیدیم. هوا به شدت گرم بود و گرمی آفتاب فرق سرم و داشت میسوزوند. کلافه از شدت گرما نگاه بچه ها کردم و گفتم: _بعدظهر میومدیم بهتر نبود؟ وسط ظهر اینجا خیلی گرمه آب پز میشیم. متین غش غش خندید و از بازوم گرفت و همینطور که من و به دنبال خودش میکشید گفت: _بیا دختر، کم غر بزن، الان یه آلاچیق اجاره میکنیم زیر سایه بونش لذت می‌بریم رامتین از پشت با خنده گفت: _آره فقط بیچاره من و ماهان که قراره براتون جوج کباب کنیم و جلو آتیش بخار پز بشیم. ماهان یا خنده رو بهش گفت: _چه کنیم که ما مردا هیجا شانس نداریم. _بجا غر غر ساک و سبد و با حصیرو از ماشین بردارید بیاین پختیم بابا. متین این و گفت و به سمت دریا قدم برداشت. دریا همیشه بهم آرامش میداد صدای موج دریا و زلالی شو دوست داشتم. تا پسرا آلاچیق اجاره کنن و وسایل و از ماشین بیارن کنار دریا رفتم و به موجِ آرومش چشم دوختم دریا امروز عجیب آروم بود.. نگاهم به موجٌ دریا بود که گوشیم زنگ خورد مامان بود، کمی باهاش حرف زدم و بعد اینکه تاکید کرد خیلی مواظب خودم باشم تماس و قطع کرد. با صدای متین که بهم می‌گفت برم پیششون نگاه از آبی دریا گرفتم و به سمتشون رفتم. کنار متین نشستم و نگاه پسرا کردم. داشتن زغال و داخل منقلی که کنار آلاچیق بود میریختن و مائده هم داشت جوجه هارو سیخ میزد. _کمک نمیخوای ؟ لبخندی زد: _اگه برات زحمتی نیست گوجه و فلفل و سیخ بزن. کمی تنم و سمتش کشیدم و ظرفی که داخلش فلفل و گوجه بود و برداشتم _نه چه زحمتی بده عزیزم، چند تا سیخ بده بهم.
❪ شیرین ❫ « » · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · · بعد خوردن نهار که حسابی لذیذ شده بود با بچه ها وسطی بازی کردیم. حسابی بهم داشت خوش میگذشت. این بین امیر یکبار بهم زنگ زد که از طرف من بی پاسخ موند. تموم تنم عرقی شده بود نفس نفس زنان روی سکو نشستم که متین نزدیکم شد وگفت: _پسرا دارن میرن شنا، تو هم میای بریم؟ به سمتی اشاره زد و ادامه داد: _اون قسمت انگار قسمتِ شنای بانوان هست حالا که تا دریا اومدیم بد نیست یه شنایی هم کنیم. پیشنهاد بدی نبود، منم که عاشق شنا، پس استقبال کردم و سه نفری به سمت اون قسمت رفتیم بعد اینکه گوشی هامون و تحویل دادیم به سمت پرده ی آبی رنگ رفتیم سختم بود مقابل نگاه خیره ی متین لباسام و عوض کنم ولی خب جایی هم واسه تعویض لباس نبود. ناچار مانتو و شلوارم و درآوردم و همینکه خواستم تیشرتم و هم دربیارم متین به شوخی نزدیک شد و ضربه ای نه خیلی محکم بهم زد. از حرکتش شوکه شدم و به سمتش چرخیدم. _چیکار می‌کنی متین! زشته جلو بقیه! سرخوش خندید و چشمکی زد _زیادی تو چشم بود بهم چشمک میزد، جون تو نشد دستم و کنترل کنم. _مگه سندروم دست بیقرار داری! غش غش خندید _آره  گنده ببینم دستم خود به خود بی اختیار میشه‌ پوفی کشیدم و سری به تاسف براش تکون دادم. _خوبه تو پسر نشدی مرموز و عمیق نگاهم کرد، بدون هیچ حرفی لباسام و داخل ساکم گذاشتم و به سمت دریا رفتم. مائده جلوتر ازمون رفته بود و خودش و به آب سپرده بود. یه ست گیپور قرمز تن داشتم، متین هم یه مایوی رنگ بنفش پوشیده بود. · · · • • • • • 🪷🩰 • • • • • · · ·