💔❤️🩹💔❤️🩹
❤️🩹💔❤️🩹
💔❤️🩹
❤️🩹
• عشقومعماٖ / پارت²
صدای نمنم باران و بادِ لابهلای شاخهها؛ بوی کاغذ و چوب نم خورده دیگر، دیگر برایم آرامشی نداشتند.
ناگهان دستی را روی شانهام حس کردم، با ترس از فکروخیال بیرون آمدم و نگاه کردم؛ مردی با بارونی مشکی روبهرویم بود...
_ سلام؛ ببخشید که ترسوندمتون، دنبال شخصی به اسم علی میگردم، گفتن اینجا میتونم پیداش کنم.
+ سلام؛ بفرمایید خودم هستم.
_ کارآگاه سامان هستم، برای پرونده فوت نامزد سابقتون باید به چند تا سوال پاسخ بدید.
با شنیدن اسم نیایش ضربان قلبم شدت گرفت؛ سعی کردم استرسم را کنترل کنم و لب زدم:«بفرمایید در خدمتم»
_ اگر اجازه بدید داخل ماشین من صحبت کنیم.
سری تکان دادم و راه افتادیم.
سکوت مرگ باری بر فضا حاکم شده بود...
_ نمیدونم چطور بهتون بگم اما تحقیقات من نشون میده امکان داره نازدتون...
+ زنده باشه.
چشمهایش گرد شد و با تعجب نگاهم کرد.
_ کی بهتون گفته!؟
+ سوال من هم همینه، شما کی هستید و چرا پیگیر این موضوع هستید؟
پوزخندی زد و گفت:«پنج سال روی پرونده یک دختر جوان کار میکردم که به طور عجیبی غیب شده بود، به دلیل رشوههایی که از طرف یک ناشناس به رئیس داده شده بود مجبور شدم پرونده رو رها کنم؛ اما حالا رئیس جدید از من خواسته پرونده رو تکمیل کنم.
+ خب این چه ربطی به من و نیایش داره!؟
_ وقتی تحقیقات رو شروع کردم، فهمیدم اون روز دوتا دختر هم سن داخل یک بیمارستان بودن؛ نامزد شما و این خانم...
+ خب!
_ هنوز از چیزی باخبر نیستم اما میشه اول شما بگید چطور متوجه شدید نامزدتون زندست؟
شروع کردم به تعریف کردن داستان نامهها...
نگاهش پر از سوال شده بود که گفتم:«خب، حالا توضیح میدید؟
گفت:«بیا برگردیم شهر، اونجا امکانات بیشتری دارم؛ توی راه برات توضیح میدم.»
سری تکان دادم و راه افتادیم؛ جاده مِه گرفته بود و به سختی میشد چند متر جلوتر را دید.
_ ببین علی جان، نامزد شما و این خانم هردو تصادف کردن؛ در یک روز و تقریبا در یک ساعت. بخش جالب اینه که جفتشون رو میبرن به یک بیمارستان؛ ولی نامزد شما فوت و اون خانم مفقود میشه...
+ مراقب باششش . . .
• ادامه دارد...
#داسٺآن || #ࢪمان || #عشقومعماٰ
#پٰاࢪادۅڪسٖے || #پٰاࢪادۅڪسٖ
أَلْسَّلٰامُ عَلَـیْـک یٰا بَقٖیَة الله ✨
السََّلٰامُ عَلَـیْـکَ یٰا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّٰاسَ بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ ✨
السََّلٰامُ عَلَـیْـکِ یٰا فٰاطِمهَ الْمَعْصومه ✨
•
روز غدیرخم در میان روزهاى
عیدفطر و قربان و جمعه همانند
ماه در میان ستارگان است...
•
اگر چرخ وجود من از این گردش فرو ماند،
بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند...
•
مـࢪا جـوࢪے کـہ بـایـد، هیچکـس باوࢪ نـمـیدارد
من از خۅد سختتࢪ، داࢪم تحمل میکنم غم را
« پٰاࢪادۅڪسٖے | ᴘᴀʀᴀᴅᴏxʏ »
___
•
تمام لذت عمࢪم همین است
که مۅلایم امیࢪالمۅمنین است...❤️🔥
« پٰاࢪادۅڪسٖے | ᴘᴀʀᴀᴅᴏxʏ »
___
•
غدیر،
سرشار از رمز و راز
اولی اجتماعی که زنان را به رسمیت شناخت...
💔❤️🩹💔❤️🩹
❤️🩹💔❤️🩹
💔❤️🩹
❤️🩹
• عشقومعماٰ / پارت³
_ علی...! علی...! صدامو میشنوی!؟
+ نیا... نیایش...؟ آخ سرم...
_ هنوزم فکرت پیش اونه... ستایشم؛ اومده بودم بهت سر بزنم که دیدم چپ کردید. خوبی؟
+ چپ کردیم؟ کارآگاه کجاست؟ اونم پیشم بود...
سریع از جام بلند شدم و به سمت ماشین رفتم؛ کارآگاه بیهوش روی زمین افتاده بود ولی حالش خوب بود و سالم بود.
_ این دیگه کیه؟
+ کارآگاه سامانِ، داره روی یه پروندهای کار میکنه که مربوط میشه به نیایش...
_ نیایش؟؟ اون که مرده
+ آره...
داشتم با ستایش خداحافظی میکردم که دیدم کارآگاه بهوش اومد، سمتش رفتم:« کارآگاه! حالت خوبه؟»
_ سرم... سرم یکم درد میکنه ولی خوبم؛ اون کی بود که رفت؟
+ ستایش خواهر دوقلوی نامزد سابقم.
_ چرا اومده بود اینجا!؟
+ هر هفته میاد اینجا تا ازم دلبری کنه و جای خواهرش رو بگیره.
_ واقعا!؟
+ آره، حالا اگر سوالاتت تموم شد پاشو بریم تا شب نشده... .
سری تکان داد و بلند شد، با همکارش تماس گرفت تا بیاد دنبالمون.
چند روز بعد . . .
عجیب بود! توی این چند روز نه نامهای دریافت کرده بودم و نه خبری از اون بازی بود... داشتم به همین حرفها فکر میکردم که زنک در به صدا درآمد.
در را که باز کردم یک جعبه روی زمین بود؛ جعبه را باز کردم...
ای... این لباس عقدمونه... لباس نیایشه...
داخل نامه کنارش نوشته شده بود " درست از روز خرید این لباس شروع شد، ای کاش می فهمیدی... "
با سامان تماس گرفتم و حدود یک ساعت بعد رسید...
_ سلام؛ چی شده؟
+ این جعبه جلوی در بود؛ داخلش لباس عقدمون و یک نامهاست.
سامان داشت با دقت لباس را بررسی میکرد که متوجه شد یک کارت داخل لباس گذاشته شده... روی آن نوشته شده بود " E "
یعنی چی!؟ اینها چه معنیای داشتند!؟
تا شب داشتیم به این جعبه و نوشته ها فکر میکردیم...
سامان خسته شده بود و رفت تا بخوابه ولی من خوابم نمیبرد، روی کاناپه دراز کشیدم و به اتفاقات گذشته و خاطراتم با نیایش فکر میکردم که صدای زمین خوردن چیزی از حیاط به گوشم خورد...
سریع پاشدم و به سمت حیاط دویدم؛ یک جعبه روی زمین افتاده بود و یک فرد سیاهپوش کنارش بود. با دیدن من ترسید و فرار کرد.
داد زدم:« تو کی هستی!؟ وایساا...»
• ادامه دارد...
#داسٺآن || #ࢪمان || #عشقومعماٰ
#پٰاࢪادۅڪسٖے || #پٰاࢪادۅڪسٖ