أَلْسَّلٰامُ عَلَـیْـک یٰا بَقٖیَة الله 🥀
السََّلٰامُ عَلَـیْـکَ یٰا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّٰاسَ بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ 🥀
السََّلٰامُ عَلَـیْـکِ یٰا فٰاطِمهَ الْمَعْصومه 🥀
•
نبین ٺوے خࢪابہ هام، آسمۅنا جاے منہ
دختࢪ شامے من ملڪ، مࢪاقب چاٰدࢪمہ...💔
•
گذشته قابل برگشت نیست،
یا حسرت بخور و یا درس بگیر و ادامه بده...
•
آدم همیشه از کسایی ضربه میخوره که
به هیچ وجه ازشون انتظار ندارم...:)
•
و خداوند عقل را برای انسان قرار داد
تا در همه چیز و همه کار تعقل کند...
« پٰاࢪادۅڪسٖے | ᴘᴀʀᴀᴅᴏxʏ »
___
•
خانم امشب برای ماهم پاتونو بکوبید زمین
به باباتون بگید ماروهم بخره برای خودش
ماروهم بخره، ببره کربلا...💔
💔❤️🩹💔❤️🩹
❤️🩹💔❤️🩹
💔❤️🩹
❤️🩹
• عشقومعماٰ / پارت⁵
با سرعت هرچه تمامتر خودم را به خانه رسوندم؛ وارد خونه که شدم دیدم علی نشسته و داره با حلقه بازی میکنه...
نفس نفس زنان گفتم: چی شده علی!؟
+ چی، چی شده...؟
_ تو زنگ زدی گفتی یه چیزی پیدا کردی و سریع بیام، چی پیدا کردی؟
+ ها؟ عاهااا...
_ علی خوبی!؟
+ آره آره خوبم...، برو مجسمه داخل جعبه رو بچرخون... .
با چهرهای متعجب و پراز سوال رفتم سمت جعبه و مجسمه را چرخوندم که دیدم چوبِ زیر جعبه افتاد؛ ولی داخلش که فقط چرخ دنده بود... .
داشتم میگشتم دنبال نشونی که علی گفت:«بیا این عکسه داخلش بود.»
با دیدن عکس شکه شدم...
_ این چیه!؟
پوزخندی زد و گفت:«عکس ما دوتا، اولین روز... .»
_ چی!؟ ولی کسی اونجا نبود... !
+ نمیدونم
_ یعنی چی که نمیدونم...
فشاری به دندون هاش وارد کرد و لب زد:«یعنی نمیدونم، یعنی ما جفتمون شدیم مهرهی بازی... .»
_ بازی؟
+ آره بازی... نکنه ترسیدی!؟
_ نَ نه بابا ترس چیه؟ بچه شدی؟
+ پس چرا لکنت گرفتی!؟
_ چیزی نیست، فقط حس خوبی ندارم...
+ سامان... سامان... چی شدی یهو...؟
به زور چشمهامو باز کردم...
+ چه عجب به هوش اومدی کارآگاه
_ ببخشید، فشار زیادی بهم وارد شد یهو...
یکم که حالم بهتر شد شروع کردیم به گشتن دنبال یک نشونه دیگه، علی رفت سراغ حلقه و من هم جعبه را میگشتم؛
داشتم میگشتم که یک چیزی دیدم و داد زدم:«علی... علی بیا یه چیزی پیدا کردم... .»
• ادامه دارد...
#داسٺآن || #ࢪمان || #عشقومعماٰ
#پٰاࢪادۅڪسٖے || #پٰاࢪادۅڪسٖ
أَلْسَّلٰامُ عَلَـیْـک یٰا بَقٖیَة الله 🥀
السََّلٰامُ عَلَـیْـکَ یٰا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّٰاسَ بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ 🥀
السََّلٰامُ عَلَـیْـکِ یٰا فٰاطِمهَ الْمَعْصومه 🥀
•
داداش حسین؛
گـفـتـہای تۅ باࢪها دࢪد اسارٺ را بـہ مـن
دࢪ تن این دۅ نیفٺد جانِ من دࢪد حسن...💔