eitaa logo
« پٰاࢪادۅڪسٖے | ᴘᴀʀᴀᴅᴏxʏ »
1.1هزار دنبال‌کننده
111 عکس
85 ویدیو
0 فایل
جهان با "پارادوکس" زندست ؛ ⟨ معنایِ‌پوچ ، سکوتِ‌پرهَمهَمه ، غریبِ‌آشنا ، ... ⟩ ما همگی متناقض نماییم 🙂🙃 تکه ای از ذهن من برای لمس لحظه ها ✨ شاید حالِ خوشِ‌غمگین رو بسازیم 🙃 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ofj4qst&btn ناشناس کلبه👆🐈
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم رب اطفال زینب 🥀
أَلْسَّلٰامُ عَلَـیْـک یٰا بَقٖیَة الله 🥀 السََّلٰامُ عَلَـیْـکَ یٰا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّٰاسَ بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ 🥀 السََّلٰامُ عَلَـیْـکِ یٰا فٰاطِمهَ الْمَعْصومه 🥀
• داداش حسین؛ گـفـتـہ‌ای تۅ باࢪها دࢪد اسارٺ را بـہ مـن دࢪ تن این دۅ نیفٺد جانِ من دࢪد حسن...💔
بسم رب عبدالله بن حسن 🥀
أَلْسَّلٰامُ عَلَـیْـک یٰا بَقٖیَة الله 🥀 السََّلٰامُ عَلَـیْـکَ یٰا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّٰاسَ بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ 🥀 السََّلٰامُ عَلَـیْـکِ یٰا فٰاطِمهَ الْمَعْصومه 🥀
• بمونم ڪہ چے بشہ!؟ من دلم بہ بۅدن عمۅم خۅشہ...💔
• دلم برای گذشته تنگ شده، ای کاش می‌شد برگردم...🙃
💔❤️‍🩹💔❤️‍🩹 ❤️‍🩹💔❤️‍🩹 💔❤️‍🩹 ❤️‍🩹 • عشق‌و‌معماٰ / پارت⁶ ° علی ° داشتم به حلقه نگاه می‌کردم که سامان داد زد؛ سریع رفتم پیشش... + چی پیدا کردی!؟ _ ببین... این گوشه توهم حرف L می‌بینی؟ با دقت که نگاه کردم دیدم گوشه جعبه حرف L خیلی کوچک حک شده.. ولی این قبلا اینجا نبود... "_علی! +جان علی... _شبا موقع خواب چیزی گوش میدی؟ +آره... این جعبه رو دارم که برام آهنگ میزنه... _آخی... ولی خب از این به بعد دیگه قرار نیست آهنگ بزنه +چراا؟؟ _چون دیگه مال منه، حق اعتراض هم نداری.‌.. " علی.. علی.. + ها چیه!؟ _ مثل اینکه واقعا امروز یه چیزیت هستا.. + من؟ نه خوبم من.. _ خدا کنه.. شنیدی چی گفتم؟ + نه حواسم نبود، چی گفتی؟ _ بعد میگه خوبم.. میگم من باید برم اداره، توهم برو استراحت کن تا وقتی اومدم بشینیم باهم فکر کنیم.. + باشه... . سامان که رفت منم رفتم یکم قدم بزنم.. توی سرم هزارتا سوال بی پاسخ بود.. کی پشت این بازیه؟ نیایش کجاست؟ چرا نامه نمی‌ده؟ توی همین افکار بودم که یک نفر از اون طرف صدام زد.. خوب که دقت کردم دیدم ستایشه.. وای خدا حوصله‌ی این رو ندارم الان _ به به آقا علی، پارسال دوست امسال کلا هیچ و پوچ.. + سلام، یکم درگیر بودم.. _ توهم که همیشه‌ی خدا درگیری.. حالا این دفعه درگیر چی بودی؟ + نیایش.. _ پوف... علی تا کی میخواهی ادامه بدی؟ اون رفته.. حرفش را قطع کردم و گفتم:«زندست» رنگش پرید... _ چی داری میگی برای خودت؟ من خودم جنازه رو تحویل گرفتم.. + میدونم ولی زندست.. _ علی توهم زدی بخدا.. + خودش برام نامه نوشت و کمک خواست.. _ چِ چی!؟ یعنی چی؟ + برام نامه نوشت و درخواست کنم کرد، منم دارم دنبال راه کمک میگردم.. _ مسخرست.. کی دیده یه جنازه زنده بشه؟ اونو بعد از پنج سال.. اصلا اگر زنده بود چرا روز عقد نیومد؟ یا چرا الان نامه داده و نیومده کلبتون؟ با شنیدن اسم کلبه برق از سرم پرید.. اون عکس.. عکاس باید حتما یک ردی از خودش گذاشته باشه... با ستایش خداحافظی کردم، بعد سریع به سمت خونه حرکت کردم و زنگ زدم به سامان... + الو.. الو سامان.. سریع بیا خونه باید بریم یلینا... • ادامه دارد... || || ||
بسم رب القاسم 🥀
أَلْسَّلٰامُ عَلَـیْـک یٰا بَقٖیَة الله 🥀 السََّلٰامُ عَلَـیْـکَ یٰا اَبَاالْفَضْلِ الْعَبّٰاسَ بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ 🥀 السََّلٰامُ عَلَـیْـکِ یٰا فٰاطِمهَ الْمَعْصومه 🥀
• دسٺ خط حـسـنے داشٺ ڪہ ثابٺ می‌کࢪد سیزدہ سال بہ دنبال حسینے شدن اسٺ...💔