هوا سرد است ولی نه سردتر از آدمها نمیدانم الان در حوالی او نیز سرد است یا نه، نمیدانم سرما تا چه حد بدنش را لمس کرده و حتی نمیدانم کسی مراقبش هست یا نه؛
و من اینجا کیلومترها دور تر از او ایستادهام جایی که نمیتوانم دستانش را بگیرم تا بگویم هرچقدر هوا سرد شود و آدما سردتر من کنارت خواهم بود تا در برابر سرما گرم بمانی و قلبت مانند خورشید درخشان و طلایی بماند ،نمیتوانم در آغوش بگیرمش و سرش را نوازش کنم ولی باید مانند دفعات قبل باز بگویم امان از فاصلهها و تمام حسهایم، نگاههایم را به حرفها و کلمات بسنده کنم
امشب او دوباره متولد شد تا زندگی کند و از زندگی بیاموزد
متولد شد تا نشان بدهد هنوز هم میتوان سختیها را پشت سر گذاشت و ادامه داد
متولد شد تا من او را داشته باشم و هزاران دلیل دیگر که با وجودش تکمیل میشود
لبخندهایش همانند حِلال ماه در شب است، همانقدر زیبا
دلم میخواهد لبخندش برای همیشه روی صورتش بماند و جایی نرود ،دلم میخواهد زیباییِ پنهان شده در میان زشتیهای زندگی را پیدا کند ، آرزوی من برای او دست نوازش خوشبختی بر سرِ زندگیاش است.
«او» در گفتههایم خبر داری از حسِ احترام و دوستیِ من نسبت به خود ، امیدوارم دوستیِ من وَ تو همین قدر شیرین ادامه داشته باشد
تولدت مبارک.
۲۲آبانِ ۱۴۰۲🍂
داشتم به این فکر میکردم که اگه صدامون فقط برای حرف زدن باهم بود و آواز خوندنی در کار نبود چی میشد؟ فقط همهمه بود و حتی بیشتر روزا شنیدن حرفهای تکراری، برای فرار کردن از حرفهای مزخرف باید به چی گوش میدادیم و یا برای آروم شدن، شاد شدن، گریه کردن و..
میشه گفت آهنگا نقش مهم و بزرگی دارن برای ادامه دادن