eitaa logo
دانلود
غریبانه ترین مجلس ختمی که تو عمرم رفتم مالِ معصومه بوده.
دلم نمی‌خواد توی شهری جز جایی که فامیل و آشنایانمون هستن دفن شم.
دلم نمیخواد فقط چند نفر مجلسِ خاکسپاریم بیان‌.
اگر مرگم نزدیک بود، مدیونید سر قبرم نیاید🥲
:)
:)
https://eitaa.com/Pardox5/4778 تقریبا دو هفته پیش یکی از دخترای نوجوون از آشنایان فوت شد، خانوادش ساکن شاهرودن ولی دخترشون رو تو روستا دفن کردن اولش فکر کردم چرا دور از خودشون( ۴۰ دقیقه ۱ ساعت راهه) بعد مامانم گفت تو روستا زیاد میرن سر خاک و سر خاک همه افرادی که میشناسن میرن و فاتحه میخونن مراسماش هم خیلی شلوغ بود خیلی تقریبا همه اومده بودن - خیلی مهمه.. چون همه یادشون میره‌. همه.
هر چقدر هم مراسمات خاکسپاری و اینا شروع باشه آخرش همه دیگه از یاد می‌برنت و معلوم نیست کی به کی بیان سر خاکت و این خیلی ترسناکه... - قطعا. ولی مهمه روزِ خاکسپاری غریبونه‌ نباشه:)
انقدر نگاهش کردم تا از دستم پرید.
همیشه وقتی تاریخ می‌خوندم و تصاویرش رو می‌دیدم به این فکر می‌کردم اون زمان تشییع امام خمینی چه شکلی بوده. حس مردم چی بوده. چرا انقدر آدم جمع شدن. پدر و مادرم اون دوران چند سالشون بود و چی‌کار کردن‌. برام خیلی غیرباور‌ به نظر می‌رسید. اما الان.. باورم نمی‌شه منِ گذشته فکرشو می‌کرد تو دوران زندگیم‌ یه همچین اتفاقی رو مشابه چیزی که همیشه تو کتابا دربارش می‌خوندم تجربه کنم؟! پدر و مادرم چی؟ آدم بزرگ هایی که برای بارِ دوم خودشون رو آماده کردن.. چیزی نیست که تونسته باشم تا الان هضمش کنم اما، اینو می‌دونم که تو قسمتی از تاریخ متولد شدم که سخته پابرجا موندن و جا نزدن. سخته نگه داشتن باور هات و حرف زدن از باوری‌ که آدم‌های زیادی براش دندون تیز کردن. چی قراره آیندگان درباره ما و زندگیمون‌ تو کتاب هاشون بنویسن؟!