#پیتزایکیبودی⁉️🍕
#part7
ولی مگه میگرفت؟!
پا به فرار میزاشت؛ تا دو سه روز هم پیداش نمیشد!!
خلاصه که پیر پسر خاندان بود..
با صدای آقاجون به خودم اومدم
_تیدا چرا اومدی اینجا؟!
ای بابا چه گیری کردم.
نگاهی به جمع مردونه انداختم و گفتم:
_اومدم پیش بابام!!
_خوبیت نداره همسن و سالات تنها گذاشتی.. بلند شو برو پیششون!!
بی حرف بلند شدم
من سگ کی باشم زر بزنم؟!
اینجا فقط دامور جرعت داشت تو روی بزرگترا دربیاد
بابا چشمکی بهم زد که خندیدم و رفتم بیرون.
طاها با دیدنم بازم رم کرد:
_آشی برات بپزم تیدا!!
انگشت شصتم رو نشونش دادم که اخماش بیشتر شد...
مهدی:
_عه تیداا..
علی:
_بی تربیت..
https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
#پیتزایکیبودی⁉️🍕
#part8
قری به کمرم دادم و گفتم:
_جوون.. پسرای با حیا!!
دست جمعی چشم غره رفتن و بعد زیر آبی خندیدن.
حالا درسته بعضیاشون با حیا بودن خدایی..
ولی از حق نگذریم بعضیاشونم دست ناصرالدین شاه رو از پشت بسته بودن!!
دامور آمارشون بهم میداد
با صدای مهدیس از جمع پسرا بلند شدم و رفتم نزدیک دخترا؛ گفتم:
_بهاره به هوش اومد یا ببریمش امام رضا دخیل ببندیم براش؟!
حرفم تموم نشده بود که طاها بلند گفت:
_تیدا خونت حلاله هااا..
دستمو به معنی برو بابا تکون دادم
اگه خون من حلاله تو جای دیگت حلاله!!
پسره شلغم چلو..
مهدیس با خنده گفت:
_تیدا آروم بگیر؛ همه رو فشاری کردی!!
مهدیه هم با فضولی خم شد سمتمون و گفت:
_جدی جدی دامور دیگه نمیاد؟! من امید داشتم این هفته بیاد..
مهدیه عاشق سینه پاره پورهی دامور بود!
دیانا با ناراحتی گفت:
_نه.. مامان میگه باید براش یه دختر اصل و نسب دار پیدا کنیم.
بیاد بریم خواستگاری بعدشم بره دست بوسی آقاجون..
دست خودم نبود که پقی زدم زیر خنده..
https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
#پیتزایکیبودی⁉️🍕
#part9
تصور اینکه دامور پاشه بره خواستگاری؛ دخترایی که خاله ها انتخاب میکنن.. باعث مقشد از خنده روده بر بشم.
اخه دامور؟!
اصلا اگه دامور هم میرفت، طرف با دیدن یه تتوی بدن دامور پا به فرار میزاشت
پسر با معرفتم انقدر مردونه و تنومند بود که عمرا این دخترای جیگیلی میگیلی با دیدنش نگرخن..
مورد داشتیم؛ شب خواستگاری که رفتن تو اتاق حرف بزنن
دختره با گریه اومد بیرون!
دامور نیست که؛ جوووونهه..جوون!
رفیق و همبازی خودمه.
کمتر از اینم انتظار نمیره!!
هرچند گاو شده چند روزه نه زنگ زده نه پیام داده، ولی وقتی نیست انگار دور از جون.. بلانسبت انگار شو///رتم نیست.
دیانا پوکر گفت:
_تیدا باتوام.. چرا میخندی؟!
مهدیس جای من جواب داد:
_اخه یه چیزی میگی دور از باوره.. دامور و خواستگاری؟!
منم ادامه دادم:
_من سر این قضیه پشم گرو میزارم؛ دامور بدتر می/رینه به آبروی خاله!
https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
#پیتزایکیبودی⁉️🍕
#part10
مهدیه با لحن جگر سوزی گفت:
_آخه چرا؟! من موندم اون دختره سلیطه چی داشت اخه؟!
با لحن خودش گفتم:
_اخه دااف بود..داااف آخه!!
چشم غرهای بهم رفت و مهدیس به طرفداری از خواهرش؛ گفت:
_از دخترای فامیل خودمون که داف تر نبود!!
چشمی چرخوندم
هم نظر بودم؛ دختره اونقدرام خوشگل نبود که دامور عاشقش بود!!
دیانا:
_به دافی و خوشگلی نیست..عشقه دیگه!
علی از اونور با صدای بلند گفت:
_دیانا پیراشکی میخوری؟!
جیغم دراومد:
_بقیه اینجا بوقیم؟! فقط دیانا؟!
علی قرمز شد که بقیه به خنده افتادن؛ دیانا هم برخلاف دامور خیلی خجالتی بود
سرش و تا خشتکش برده بود پایین؛ شیطون گفتم:
_اگه پیراشکیتون دو نفره نیست؛ به ماهم بدید!
مهدیه زد به پهلوم که خفه شم
https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7