یکی از بزرگ ترین درسهایی که دانشگاه بهم داد، این بود که آدم باید خودش رو توی کارهایی که میترسه بندازه. فقط یک بار بچشه وقتی با ترس میره جلو و نتیجه میتونه چقدر خوشحال کننده و امیدبخش باشه، باز هم تلاش میکنه دفعات بعدی هم ترس عقب نگهش نداره. با اون ترس همراه بشه، باهاش قدم برداره و آروم آروم بریزتش. و این فقط در مورد دانشگاه نیست.
تا خوندن کتابهای قبلی رو تموم نکردی، کتاب نخر. شاید تو روزمره یادت بره کتابی هست که نخوندی، ولی پس ذهنت هنوز یادشه که تیک خوندن اون کتاب هنوز نخورده.