ما که جنگ رو دوست نداریم. ولی با یه ذره فکر کردن میشه فهمید توافقی که بوی عقب نشینی بده چه نتایجی خواهد داشت. امیدوارم که من اشتباه فهمیده باشم.
این قسمت پایینی قیف دکانتوره. دو تا جامد بنزوئیک اسید و بتانفتول رو توی دی کلرو متان که یک حلاله حل کردن، الان قراره این دو تا جامد حل شده رو از هم جدا کنیم. اگه دقت کنید دو تا لایه محلول میبینید. لایهی رویی محلول سدیم بی کربنات [جوش شیرین خودمون] هست و لایه پایینی دی کلرومتانی که بنزوئیک اسید و بتانفتول توش حل شدن. با چند تا حرکت دیگه میشه این ماده های حل شده رو از هم جدا کرد. تکونشون میدن، از هم جداشون میکنن، اسید میزنن، زیر هود میزارن تا حلال های فرار تبخیر بشن و یک سری بلا سرشون میارن تا خالص بشن.
شبیه وضعیت ما انسانهاست. اتفاقات زیادی میوفته تا خالص بشیم. کم نیاریم. از بنزوئیک اسید و بتانفتول که کمتر نیستیم.
هدایت شده از ꜱᴇᴘᴛᴇᴍʙᴇʀ'ꜱ ᴄʜɪʟᴅ
یک لحظهای توی ذهنم هست که هروقت یادش میفتم باعث میشه لبخند بزنم و بخوام بیشتر تلاش کنم
چندسال پیش وقتی برای خرید کتاب به میدون انقلاب رفته بودیم، توی راه یک دختر همسن و سال خودم بهم لبخند زد!
قشنگ معلوم بود لبخند زدنش از روی تمسخر و مسخرهبازی نیست؛ واقعا مهربون بود++
نمیدونم درحال حاضر کجاست یا آیا این پیام بهدستش میرسه یا اصلا منو یادش میاد یا نه؛ ولی امیدوارم همیشه خوشحالترین باشه!
با لبخندش اونروز، روزم ساخته شد و حتی همینالان هم وقتی به یادش میفتم روزم ساخته میشه:)
چه خاطره بامزهای. خاطرات رندومی که حس خاصی توشون هست، یه طعم شیرین التیام دهندهای دارن. شبیه حس وزش نسیم خنک روی پوست. آدمهای رندوم و مهربونی های رندوم. >>>
فردا دو تا امتحان داشتم. یکی ترم، یکی میان ترم. استاد گفت بچهها خیلی سختمه امتحان بگیرم کار زیاد داره منم وقت ندارم، میشه میان ترم رو کنسل کنیم؟ ما هم خدا خواسته گفتیم بــــــــــلههه ناخد- نه چیز، استاد.