چهارخونه
وقتی کارکتری که دوستت چند سال پیش توی عتیقه فروشی باهاش حرف میزد حالا تصویر پیدا کرده و تصویر دقیقا خود خودشه. این خودشه خودِ خودشه:
واقعا بزرگسالی خیلی عجیبه. توصیف اینکه چرا عجیبه رو نمیتونم دقیق بگم. فقط انگار داری ریشه میدی. رشد کردن برگ های جدید و یا خشک شدن برگ های قدیمیت رو میبینی. خیلی عجیبه.
https://eitaa.com/114276033/155
اشکال نداره، سخت نگیر. میتونی از هرچیزی حرف بزنی. محیط خصوصی افراد، ترکیبی از همه چیزه. همیشه که قرار نیست آروم یا مهربون یا منطقی باشه. زیاد به اینکه چطور به نظر میرسه فکر نکن. هرچند از یه چیز منطقی داشتی ابراز ناراحتی میکردی. و حق داشتی ناراحت باشی.
تقریباً یه کار غیرمنطقی دارم توی گنشین انجام میدم. یعنی به منطقش که فکر میکنم به سوال خب که چی؟ میرسم ولی بعد دو سه بار پشیمون شدن و کلا ول کردنش و گذشت حدود یک سال از اولین باری که این کار رو شروع کردم، هنوزم دلم میخواد امتحانش کنم.
یه اکانت دومی زدم و دارم بدون ویش زدن پیش میرم. میخوام ببینم میتونم حدود هزار تا ویش جمع کنم و اگه انجامش بدم چه حسی داره تهش. و باهاش در نهایت چیکار میکنم.
منم برای اون موقع که تعریفش میکردی دلم تنگ شده. خیلی باحال بود که بدون خوندن یه ناول شونصد چپتری از داستانش خبر داشتم. 🥸
چهارخونه
ولی اینکه حالا یه دشمن پیدا کردن که میخواد یه الهه بسازه (نعوذ بالله البته) و اینا میخوان جلوش رو بگ
تقریباً هر سری محتوا برای داستان کم میارن تهش همین میشه. و واقعا eww.