من هی سعی میکنم بخندم ولی هی بیشتر به عمق فاجعه پی میبرم و به این فکر میکنم که واقعا به چی فکر میکنن بعضیا.
تلخی های زندگی یادت میاره واقعا چرا خیلی از پروندههای بازی که توی ذهنت هست بی دلیل بازن. حتی سر سوزنی هم دلیلی نداره ذهنت درگیرشون باشه.
تلخیش مثل زهرمار تمام کامت رو تلخ میکنه. گاهی حتی نمیدونی چرا.
ولی حداقل باعث میشه اثر مستی دنیا از سرت بپره. مثل حبابی که یهو کنار سرت میترکه و هوشیارت میکنه.
چهارخونه
تقریباً یه کار غیرمنطقی دارم توی گنشین انجام میدم. یعنی به منطقش که فکر میکنم به سوال خب که چی؟ میرس
شاید خنده دار باشه. چون من یک ساله میخواستم این کار رو شروع کنم. تا الان سه چهار تا اکانت برداشتم و شروع کردم. ولی از یه جایی به بعد رها کردم.
چون واقعا هرچقدر هم این مسئله جالب و لذت انگیز باشه، باز هم ارزش وقت گذاشتن نداره.
حباب پوچ سرگرمی دنیا. یه مدت سرخوشی. اثرش که میپره انگار یکی خوابونده تو گوشت. سرت سوت میکشه و سر معده ات سوز میزنه.
شاید یه نگاه پوچ به نظر بیاد. ولی وقتی نگاه میکنی که زندگیت فقط این دنیا نیست، خیلی چیزها رو مثل وقتی که فقط این دنیا رو برای وجود داشتن میبینی، نمیبینی. دیگه نمیتونی جوری برای یک سری سرگرمی تلاش کنی انگار فقط به دنیا اومدی تا اون رو بچشی. انگار که فقط زندگی میکنی تا این ها رو تجربه کنی.
یه زمانی فکر میکردم ما برای تجربه کردن به این دنیا اومدیم. ولی نه. تجربه مال کسیه که نگاهش فقط یه بلندای ۱۰۰ سال عمر میرسه. نه تویی که آفریده شدی تا برای ابدیت زندگی کنی.
حیات ابدی. حیات ابدی با تجربهی صرف به دست نمیاد. چون حتی چیزهایی که میتونی تجربه کنی هم به خیلی دلایل محدود میشن. زمانت هم محدوده.