eitaa logo
چهارخونه
70 دنبال‌کننده
786 عکس
132 ویدیو
14 فایل
‌ ‌حاشیه سفید کاغذ؛ جایی که وقتی داریم فکر می‌کنیم توش چیزی می‌نویسیم یا طرحی می‌کشیم. ‌ حاشیه سفید دنیا؟ ‌ چشم گردان کنج صحنه‌های زندگی. ‌‌ روزمره، هفته‌مره. ‌‌ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u2effz&btn=چهارخونه
مشاهده در ایتا
دانلود
تلخیش مثل زهرمار تمام کامت رو تلخ می‌کنه. گاهی حتی نمیدونی چرا. ولی حداقل باعث میشه اثر مستی دنیا از سرت بپره. مثل حبابی که یهو کنار سرت میترکه و هوشیارت می‌کنه.
چهارخونه
تقریباً یه کار غیرمنطقی دارم توی گنشین انجام میدم. یعنی به منطقش که فکر میکنم به سوال خب که چی؟ میرس
شاید خنده دار باشه. چون من یک ساله میخواستم این کار رو شروع کنم. تا الان سه چهار تا اکانت برداشتم و شروع کردم. ولی از یه جایی به بعد رها کردم. چون واقعا هرچقدر هم این مسئله جالب و لذت انگیز باشه، باز هم ارزش وقت گذاشتن نداره.
حباب پوچ سرگرمی دنیا. یه مدت سرخوشی. اثرش که میپره انگار یکی خوابونده تو گوشت. سرت سوت می‌کشه و سر معده ات سوز می‌زنه.
شاید یه نگاه پوچ به نظر بیاد. ولی وقتی نگاه می‌کنی که زندگیت فقط این دنیا نیست، خیلی چیزها رو مثل وقتی که فقط این دنیا رو برای وجود داشتن میبینی، نمیبینی. دیگه نمیتونی جوری برای یک سری سرگرمی تلاش کنی انگار فقط به دنیا اومدی تا اون رو بچشی. انگار که فقط زندگی می‌کنی تا این ها رو تجربه کنی.
یه زمانی فکر میکردم ما برای تجربه کردن به این دنیا اومدیم. ولی نه. تجربه مال کسیه که نگاهش فقط یه بلندای ۱۰۰ سال عمر میرسه. نه تویی که آفریده شدی تا برای ابدیت زندگی کنی.
حیات ابدی. حیات ابدی با تجربه‌ی صرف به دست نمیاد. چون حتی چیزهایی که میتونی تجربه کنی هم به خیلی دلایل محدود میشن. زمانت هم محدوده.
حیات ابدی. با رشد کردن به دست میاد. باید رشد کنی. نه اینکه صرفاً فقط تجربه کنی.
دنیا خاکه و ما دونه هایی هستیم که در بطنش کاشته شدیم. تا سر بلند کنیم از این تاریکی و سردی خاک. به سمت نهایت نور. بی‌نهایت.
یه زمانی خودم رو غرق میکردم. توی هرچیزی که دستم میومد. کتاب. انیمه. کی‌پاپ. گیم. اما زندگی بزرگسالی متفاوته. بهت همونقدر که آزادی میده، مسؤلیت میده.
و همونقدر هم ازت میخواد.
الان نمیتونم غرق کنم. یعنی بکنم هم نمیتونم زیاد توش بمونم. میفهمم دارم خفه میشم. وقتی میفهمی داری خفه میشی دیگه خودت رو زدن به اون راه جواب نمی‌ده. فقط دست و پا میزنی که به سطح برسی تا خفه نشی.
الان نمیتونم غرق کنم. چون هر روز ذهنم با اون چشم های قضاوتگرش نگاهم می‌کنه. چون می‌دونه داره آگاهانه چیکار می‌کنه. عجیبه. می‌دونه. اجازه میده برم توش. و خودم بفهمم که حالم فقط بدتر میشه.