من اگه میتونستم برگشتم به گذشته، سال کنکورم تصمیم دیگه ای میگرفتم. منظورم رشته و درسم نیست. منظورم حالمه. روزمرهامه. چیزهایی که روحم رو به آتش کشیدن. اگه بی نهایت نبود، و یه چیزهایی رو نشونم نمیداد و برام روشن نمیکرد احتمالا تصمیمات وحشتناکی میگرفتم.
چهارخونه
به خاطر همین خیلی دلم برای کسایی که نوجونیشون رو با دنیای سرگرمی و گوشی میگذرونن میسوزه. چون میفهمم
من از بدو ورود به نوجوانیم درگیر گوشی بودم. و تجربیات زیادی به دست آوردم. هم تو ارتباطات، هم تو بحث سرگرمی. به یه سری چیزها ناخونک زدم. تو یه سری چیزها غرق شدم.
و دیدم که چطوری به ریشه های وجودی یه نوجوان با آفت های ریز و درشت آسیب میزنن. چون خودم چشیدم. هممون داریم میچشیم متاسفانه.
گاهی از خودم میپرسم به دست آوردن این تجربیات ارزش چیزهایی که از دست رفتن رو داشت؟ مثلا زمانت. مثلا ارتباط قلبیت با خدا. مثلا امیدی که به زندگی داشتی. مثلا اعتماد به نفست.
نمیگم هیچ چیز به دست نیاوردم. چرا. به دست آوردم. ولی آیا در مقابل تمام چیزهایی که از دست دادم ارزشش رو داشت؟
اه وسط این ناامیدی و اعصاب خوردی ها یادم اومد که نشستم ۳۰۰ قسمت بوروتو رو به جای اینکه واقعا نگاه کنم، گفتم هوش مصنوعی قسمت به قسمت برام خلاصه مهمش رو توضیح بده تا داستانش رو بفهمم و بدونم آیا واقعا ارزش اهمیت داره یا نه و دیدم نه متاسفانه. ۵۰ قسمت اول خوب بود بعد کلا گند خورد تو محتوا. به جز چند قسمت پیچش داستانی خوب، بقیه اش رو باید میکوبیدی تو سر نویسنده داستان. و دوباره خوشحال شدم که سر اون وقت نزاشتم.
خیلی دلم میخواد برمیگشتیم به زندگی قبل از تجربه کردن وایبر. یا حتی قبل تر، برگردم پیش خود ۱۰ ساله ام و بگم دختر. انقدر اصرار نکن برای خریدن تبلت. بشین سر بازی و نقاشیت. اونجا برات قاقا لیلی قایم نکردن. تیکه تیکه کردن یه میوه یا غذا کردن تو حلق یه موجود فضایی که شبیه سیب زمینیه اصلا باحال نیست.