یعنی قشنگه. زیباست. جالبناکه. ولی با محتواهای مختلفش وسط داستان ذهنم میپره که خب یعنی چی حرفت؟ واقعا چرا؟
یا بعضی حرف هاشون تقریباً درسته ولی چون ریشه شون الهی نیست، مشخصه که همیشه جواب نمیده. وقتی هم جواب نده طرف ممکنه بزنه به سرش. یا اعتمادش رو به انجام کار درست انجام بده.
میدونم یکم درست توضیح نمیدم چیزی که توی ذهنمه. ولی الان بیشتر نمیتونم توضیح بدم. کلماتم اون سمتی نمیرن.
بعد هی یادم میاد تو دنیای واقعی زوج های واقعی و آدم های واقعی فرق میکنن. مثلا قرار نیست یهو چشماشون بدرخشه یا سایه ی سیاه روی صورتشون بیوفته و واقعی نبودن و توهم بودن داستان میخوره تو صورتم.
دنیای واقعی اینطوری نیست. هرچقدر هم زل بزنم به اون نقاشی رنگارنگ با کلی گل و بلبل، قرار نیست دنیای واقعی اون شکلی بشه.
و اگه هرچه زودتر به این دنیای واقعی عادت نکنی و یاد نگیری چطوری باهاش تعامل کنی، بعداً بیشتر اذیت میشی. خیلی اذیت میشی.