هدایت شده از Gin
گرمای خونه کمی کلافهاش کرده بود و حواسش رو پرت میکرد. مداد رو تقریبا روی میزِ پر کاغذش پرت کرد و از جاش بلند شد. باید به هوای آزاد میرسید. در غیر این صورت کم کم cpu مغزش شروع به داغ کردن میکرد و اطلاعات رو به پراکنده ترین حالت، تحویلِ منشیهای بینایی و شنوایی بدنش میداد.
پردهی سبزِ یشمی اتاق رو کنار زد. درِ شیشهای بالکن بزرگش رو باز کرد و بلافاصله با برخورد اولین نسیمِ خنکِ شب هنگام به صورت گرمش، چشمهاش رو بست و نفسِ عمیقیِ به عمق ژرف ترین نقطهی روی زمین، چلنجر دیپ، کشید.
از اومدن بوی بهار مطمئن بود. باید میرفت و هرچه زودتر کارهاش رو به سرانجام میرسوند. به محض اینکه پلکهاش رو از هم فاصله داد آسمونِ صاف و بدون ابرِ شب درون چشمهاش نقش بست.
لبخندش از ته دل عمیق شد. زیرلب گفت ؛
« خوشحالم که میبینمت شکارچی عزیز! »
هدایت شده از Gin
قبلا فقط کمربندش رو اون هم خیلی زور زورکی تونسته بودم ببینم. اما امشب وضوحِ اون صورت فلکی به قدری واضح بود که نمیتونستم چشمهام رو ازش بردارم. دقیقا رو به روی درِ بالکن اتاقم قرار گرفته بود. فقط باز کردن در و نگاه کردن به آسمون برای دیدنش کفایت میکرد. حسش برام مثل این میمونه که آسمون درِ گنجینههاش رو به روم باز کرده و داره نشونم میده چی تو بغلش قایم کرده 😭💘
هدایت شده از Gin
خیلی خوشگل تر از این حرفهاست که عکس بتونه توصیفش کنه. فقط وقتی پرده رو کنار زدم و دیدم یه دایرهی بزرگِ خیلی خوشگل تو این ساعت صبح جلوی چشمامه از شوک یادم رفت نفس بکشم.
چهارخونه
"کسی که به معنویات نپردازه محکوم به فنا در مادیاته" "کسی که تو علم غرق نشه، تو دنیا میشه" "آدم باید
من بیشتر برداشتم با توجه به جملات قبلیش این بود که باید ابدیت رو در نظر بگیریم و برای آینده برنامه داشته باشیم. وگرنه که آره، اگر از اون زاویه باشه صحیح نیست و منم با حرفت موافقم.