هدایت شده از Αθηνά
نه جدا از شوخی
کلا موضوع اورثینک و اینا نیست الان.
مثلا این سوال عذابم نمیده و معنیش این نیست که نه تو نباید باهام دوست میشدی... بلکه واقعا برام سواله وقتی کسی باهام دوست میشه که : بخاطر کدوم ویژگیم باهام دوست شد؟
صرفا دربارهش کنجکاوم .
نمیدونم ولی این ویژگی به نظر بعضیا عجیبه.
آره خلاصه
هدایت شده از Αθηνά
دکتر مکری میگفت یه فرق ظریفی وجود داره بین افراط و اعتدال .
فرقشون بین Want و Like هست.
مثلا اگه من want to know چرا یکی باهام دوست هست ، این اضطراب اور و آسیب زا و ناسالمه.
ولی اگه من like to know چرا یکی باهام دوسته ،این اضطرابی برام ایجاد نمیکنه و اتفاقا سالمه
کمال گرایی هم مثل همینه .
چق تخصصی شد 😟🤣
مغزم پره ولی خوابم میاد. میدونم اگه بخوابم حرف های توی ذهنم میپرن. و میدونم اگه نخوابم خوابم بهم میریزه و انسجام فکریم رو از دست میدم.
اون مجموعه ای که شروع کرده بودم تموم شد. و دلم میخواد یه دور اساسی بکوبمش. و تهشم انتقاد کنم (غر بزنم) که چرا یهو تو ۲۰ صفحه آخر داستان، ماجرا رو اونجوری و سرسری تمومش کرد؟ یعنی کل مهره های شطرنجش رو چید، بعد به جای اینکه دونه دونه نشون بده قشنگ چطوری هر کدوم حرکت کردن و به اون نقطه رسیدن، یهو حرکت ۵ تاشون رو همزمان انجام داد و احساس میکردم یه سریشون منطقی نبود و نویسنده خسته شده بود که داستان رو این همه پیچونده.
یعنی تو ۲۱ صفحه باقی مونده نفسم رو حبس کرده بودم که وای چه حوادثی. چه اتفاقاتی. بعدش چی میشه؟
و تو ۲۰ صفحه باقی مونده اینجوری بودم که ودهل. چرا یهو همه چیز بر وفق مراد دل خواننده پیش رفت. یعنی چرا انقدر راحت انجام شد؟
آه بماند که مزخرفاتش رو تا پایان حفظ کرده بود. به یه سری چیزها هم پاسخ نداد یا شایدم من نفهمیدم پاسخ داده.
[ یکم هم احساس میکنم که حرف های چند روز اخیرم قابل درک نبودن. من همیشه سعی میکنم دلیل و علت نتیجه هام رو بگم ولی گاهی توضیحش خیلی زیاد میشه. و یهو خسته میشم از یه عالمه توضیح دادن و بعضی وقتها هم نمیتونم بعضی چیزها رو اونجوری که میخوام توضیح بدم. در نتیجه بیخیال میشم. این حس رو که درست دلایلم رو توضیح ندادم خیلی دارم. و بدم میاد وقتی اینجوری میشه. چون حس میکنم شبیه یه آدمی حرف میزنم که هیچ استدلالی توی سرش نیست. در صورتی که انقدر به بعضی چرایی ها و چطوری ها فکر کردم که مغزم حالت تهوع گرفته. مجبور شدم پاشم دو قدم راه برم و تحرک داشته باشم تا دود از سرم خارج نشده. ]
خیلی بامزهست. میفهمم که خودشم درگیر مبارزه بوده. ولی روحیه لطیفش لمس کردنی بود. از ستاره ها و قوی بودن خوشش میومد. اما امنیت هم میخواست. امیدوارم کتاب های بهتری بخونه. و روحش و قلبش به حقیقت نزدیک بشن.