هدایت شده از خب؟
حس عجیبی دارم، حس میکنم از حجم زیاد افکارم دارم غرق میشم. داد میزنم. کمک، کمک، چرا هیچکس صدامو نمیشنوه؟ صدام بین موجای افکارم گم شده و من خفه میشم، میرم زیر افکار تاریکم. الان میتونم حس کنم دیگه آخر خطه، دیگه کسی نیست که بخواد همین دم آخری دستمو بگیره و بکشتم بالا؛ دست و پا میزنم، بیشتر میرم پایین. افکارم باتلاقی پر از کلمه و حرف شدن، به خودم میگم: قوی باش، نفس بکش، تو میتونی. اما این حرفا فقط واسه گول زدن خودمه، و گرنه یه آدم هیفده ساله چرا باید بین یه مشت افکار تاریک و ترسناک زندانی باشه؟