ما از دلگیری روزهایمان به شب پناه میبردیم،
و از دلتنگی شبهایمان به روز، و اینگونه بود که تمام جوانیمان در ناتمامی یک انتظار، تمام شد.
«چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد. از چشمهایش بیرون زد. گلویش را خراشید و توی دلش فرو ریخت. این شکلِ طبیعیِ چیزی بود که بعدها فهمید غصه است.»
غمگینم ،
غم دارم ،
غم پرورم ،
غم خوارم ،
غم گریزم ،
غم منم ،
من غمم:)!