قرار بود با بچه ها برویم موج های آبیِ نجف آباد. سانس استخر از هشت شب شروع می شد تا دوازده.
محسن پیام داد که: نماز رو چکار کنیم؟ ساعت هشت و نیم اذونه.
جواب دادم: تو بیا، بالاخره یه کاریش می کنیم.
محسن: شرمنده من نمازم رو می خونم بعدش میام
گفتم: همه باید سر ساعت هفت و نیم جلوی استخر باشن. اگه دیر اومدی؛ باید همه رو بستنی بدی.
قبول کرد. نمازش را خواند و بعد هم به عنوان جریمه همه را بستنی داد.