‹ پناهگاه شعر ›
نرسان بر دل بی کس غم دوران یا رب . . .
شهر ویران شده را طاقت لرزیدن نیست
تمامِ شب تو را دیدم ك همچون ماه می تابی
من از فکر تو بیدارم، تو با فکر که میخوابی؟
‹ پناهگاه شعر ›
مهمان دلم باش، دلم جای بدی نیست . . .
این خانه به غیر از تو سرای احدی نیست🤍›
بی تو با قافله ی غُصه و غَمها چه کُنَم
تارو پودَم تو بگو با دلِ تَنها چه کُنَم؟
رهایش کن اگـر رفته که دیگر او نمیارزد
دلی گر با دلی باشد به هیچ عنوان نمیلرزد!
‹ پناهگاه شعر ›
قدرت عشق بنازم کـه به یک تیر نگاه . .
جانِ شیرین بسپارند دو بیگانه به هم🤍›
تقدیر من این بود که در بند تو باشم
دیوانهی دیوانهی لبخند تو باشم :)