این چیست که چون دلهره افتاده به جانم؟
حالِ همه خوب است؛ من اما نگرانم . . .
‹ پناهگاه شعر ›
- جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را..
خوردیم زَخمها که نَه خون آمد و نَه آه!
واین چِه نیش بود ك تا استخوان بِرفت!❤️🩹
‹ پناهگاه شعر ›
پاییز آمدهست که خود را ببارمت !
پاییز نام دیگر " من دوست دارمت "