او رفت و غمش شعله به جان قلم انداخت
من ماندم و یک دفتر و طبعی که روان بود .
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر ،
جز همان دم که دلم بود و دلت بود و دلت .
صُبح و غَزل و نم نمِ باران و من و نغمهٔ پاییز
اینها هَمگی شورِ تمنّای وصال اند کجایی . .
‹ پناهگاه شعر ›
چرایش را نمی دانم ، دلیلش را نمی فهمم
ولی دیوانه ، باور کن تو را بدجور می خواهم.
خم به ابرو میبری جانم به قربانت رَود . . .
ناز مکن جانِ دلم دل را به یغما میبری💘›