‹ پناهگاه شعر ›
آن گَه که گره خورد نگاهم به نگآهت
ای کاش میتوانستم متوقف کنم زمان را:))!
مثل آن لحظه که حفظِ غمِ ظاهر سخت است
ماندن چشم به دنبالِ مسافر سخت است..:)!
‹ پناهگاه شعر ›
- تقدیر من از بندِ تو آزاد شدن نیست
دیدی که گشودی در و من پر نگشودم ..(:
- گاه ما هم چون نهنگ خستهای جا میزنیم
او به خشکی میزند، ما دل به دریا میزنیم ..
دلا غمگین مشو هرگز از این بالا و پایینها،
طلا از اعتبار اُفتد ولیکن از عیار هرگز!