‹ پناهگاه شعر ›
‹ دل شِکستی و شَبی یک نفَر از جنسِ خودَت ،
خندهای تلخ به چِشمان ترَت خواهد زد ! ›
گفتمش دل میخری؟ فوراً مرا رد کرد و رفت؛
با نگاهی سرد ، احوال ِمرا بد کرد و رفت..
‹ پناهگاه شعر ›
شده آیا که شبی با همهی خستگیات
نبرد خواب تو را از غم هجران کسی؟!