‹ پناهگاه شعر ›
گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران میشوم
ناز کن عیبی ندارد نازنینتر میشوی🌚؛
هرکسی از عشق با خود یادگاری میبرد
یادگار من غمی در جان و زخمی بر تن است ...
زبانش بند میآید کسی که عاشقت باشد ،
نبین اینقدر بعضیها برایت شعر میخوانند .
دلم پاییز میخواهد ، ولی نه این چنین بیمهر
چطور آبان دلش آمد بیاید بیخبر از تو ؟