زبانش بند میآید کسی که عاشقت باشد ،
نبین اینقدر بعضیها برایت شعر میخوانند .
دلم پاییز میخواهد ، ولی نه این چنین بیمهر
چطور آبان دلش آمد بیاید بیخبر از تو ؟
دیگر آن ‹ حالا چرا؟ › معنی ندارد شهریار؛
هر زمان برگردد او، جانم فدایش میکنم . . .
جز آه نمیآید از این قلبِ پُر از درد
اینقدر مَزَن چنگ به سازی که شکسته است .