ندادی مهلتم حتی بگویم من خداحافظ...
که حافظ در گلو ماند و چه گریه با خدا کردم
‹ پناهگاه شعر ›
در دلـم دردیست که غـوغـا می کـنـد،
گـاهـی لبم می خندد و قلبم تماشا میکند...
گفت بعد از من به دنبالِ کسی دیگر بگرد
کــاش بعد از رفتنِ او پای گشتن داشتم".
‹ پناهگاه شعر ›
در مصاف هر نگاهت، دل سپر انداخته . .
یکّه تازی میکند ‹چشمت› حریفش نیستم!