‹ پناهگاه شعر ›
در مصاف هر نگاهت، دل سپر انداخته . .
یکّه تازی میکند ‹چشمت› حریفش نیستم!
هیچ میدانی چرا جان را نثارت میکنم؟
تا یقین گردد تو را میخواهم از جان بیشتر:)
‹ پناهگاه شعر ›
خَندہ کن تا بشوی سوژه ی نقاشی مَن
مَن فقط شیوه ی لبخند کشیدن بَلدم :)♥️!