- گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر ،
گفتم آری خود نمیدانی ك زیبایی چقدر . .
بیگمان، روزی ثمر میداد با این اشک ها ،
تکه سنگی را اگر ، جای دلت میکاشتم! . .
از زلیخا آبرو را برد و از یعقوب، چشم . .
عشق را بخشنده میدیدم ولیكن نیست، نه!
‹ پناهگاه شعر ›
" دل به دلدار سِپردن
کارِ هر دلدار نیست ؛
مَن به تو جان میسِپارم ،
دل که قابِلدار نیست♥️ "
ماجرای سنگ و ماه و آب بود
تکهخردههای آفتاب بود
آسمان شهر را دو نیم کرد
رد پای سرخ یک شهاب بود
من پی خدا و او پی خودش
وجه اشتراک ما سراب بود
گرچه بارها مرا جواب کرد
پرسشی همیشه بیجواب بود
آمد و به دل نشست و محو شد
ماجرای سنگ و ماه و آب بود