ماجرای سنگ و ماه و آب بود
تکهخردههای آفتاب بود
آسمان شهر را دو نیم کرد
رد پای سرخ یک شهاب بود
من پی خدا و او پی خودش
وجه اشتراک ما سراب بود
گرچه بارها مرا جواب کرد
پرسشی همیشه بیجواب بود
آمد و به دل نشست و محو شد
ماجرای سنگ و ماه و آب بود
- عشق آن است ك یوسف بخورد شلاقی ،
درد تا مغز و سر و جان زلیخا برود❤️🩹 :))!
‹ پناهگاه شعر ›
- بیخیال ِ وزن و موزون و همه آرایهها ،
با زبان ساده میگویم تو در قلب منی :))!
- من از دوست داشتنت بند نخواهم آمد ،
تو تمام ِ آرزوهایم را یک جا داری♥️🪞 :))!
دوستت دارم زیاد،اما نمی گویم به تو!
چون که عاشق بعد از این اقرار،تنها میشود...
میدانم عزیز من ، نگاه تو تکرار نمیشود
حتی اگر هزار چشم تازه بخواهد شبیهت شود