دلم خوش بود میآیی تو روزی از سفر بابا
شود آغوش تو جایم مرا گیری به بَر، بابا
دلم خوش بود میآیی ولی خواب تورا دیدم
کنون مشتاق مشتاقم برای یک نظر بابا
سراغت را گرفتم چون ز عمه بغض او ترکید
به من میگفت میآیی تو نزدیک سحر بابا
پدر از روز عاشورا کنار عمه میخوابم
همیشه میشود موهای من از اشک، تَر بابا
صدای هق هق آهستهاش لالایی ام گشته
ولی شیرینی لالایی تو بیشتر بابا
پدر چشمان من کمسو پس از شامِغریبان شد
نمیدانستم از سیلی، رود نور بصر بابا
پدر فهمیدم امشب ازچه عمه قدکمانی شد
نخواهم زندگانی را، مرا باخود ببر بابا . . .
او می رود و هر قدمش لاله و نسرین
ما سنگ تر از قبل همانیم که بودیم