به تو آری، به تو یعنی، به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور
به همان سایه، همان وهم، همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
به همان شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تبسم، به تکلم، به دلارائی تو
به خموشی، به صبوری، به شکیبائی تو
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش
می توان یک شبه پی برد به دلداگی اش
حتم دارم که توئی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است در انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود