من ارگِ بَم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقشِ جهان، هر وجبت ترمه و کاشی
این تاول و تبخال و دهانسوختگیها
از آهِ زیاد است، نه از خوردنِ آشی!
از شوقِ همآغوشی و از حسرتِ دیدار
بایست بمیریم... چه باشی چه نباشی...
دل به جز خواستۀ دوست چه میخواهد؟ هیچ
ما گذشتیم ز خیر تو! بگو دیگر چه؟
میتوان مثل دو رود از دو طرف رفت ولی
باز اگر باز رسیدیم به یکدیگر چه؟