میتوان مثل دو رود از دو طرف رفت ولی
باز اگر باز رسیدیم به یکدیگر چه؟
گفتم ای دوست مرا بیخبر از خود مگذار
گفت و بد گفت که از بیخبری خوشتر چه
من بلد نیستم از عشق پشیمان بشوم
پای تو ماندهام آنقدر که ویران بشوم
منم و شهر حسودان، منم و این همه بغض
بغلم کن که در آغوش تو پنهان بشوم
ابرم و بر تن تنهایی خود میبارم
دوست دارم که بر اندام تو باران بشوم
باش و بیرحم تر از ارتش نازیها باش
تا در اشغال تو یک عمر لهستان بشوم
من خودم را بلدم غیر جنون راهی نیست!
کمکم کن که در آغوش تو درمان بشوم