عهد بستم که کنار تو به پایان برسم
من بلد نیستم از عشق پشیمان بشوم
او استکان چایی خود را نخورد و رفت
بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت
گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی
تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت
گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات
یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت
گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!
در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت
یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال
او استکان چایی خود را نخورد و رفت
هدایت شده از احساسی که دوستش میدارم
غصه چون زالو نشسته بر گلوی زندگی
بینوا آدم که از او میزِبانی میکند
هرچه انسان با صبوری آشنا تر میشود
دردهایش محترم تر، بیریا تر میشود