گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات
یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت
گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!
در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت
یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال
او استکان چایی خود را نخورد و رفت
هدایت شده از احساسی که دوستش میدارم
غصه چون زالو نشسته بر گلوی زندگی
بینوا آدم که از او میزِبانی میکند
هرچه انسان با صبوری آشنا تر میشود
دردهایش محترم تر، بیریا تر میشود
هرکه جای خودنمایی رو به اخلاص آورَد
از خدا هم گر نگوید، با خدا تر میشود
از سکوت هر کسی، مقدار دردش را بدان
گریه وقتی عمق دارد، بیصدا تر میشود
راز خوشبختی در آزادی ست، اصلا شک نکن
مو تماشایی ست وقتی که رها تر میشود
مانده ام با این که مدت هاست رفتی، نامِ تو
تا به گوشم میرسد، چشمم چرا تر میشود ...