هدایت شده از احساسی که دوستش میدارم
به سر شوق رهایی داشتم از این جهان اما
نفس در سینه ام اصرار کرد اصرار کرد اصرار
تو را با غیر میبینم ، صدایم در نمی آید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم، باده خوردم، خون گرستم، کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمی آید
توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زآن لیک
چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها، بیقراری ها ؟
تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای، دل برگیر این زنجیر جور ای زلف!
که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید
-مهدیاخوانثالث
مثل طفلی که زمین خورده دویدم سویت
آمدم گریه کنم، حوصله ام را داری؟
داغ یک بوسه دو سال است به جانم مانده
به همین گریه مگر تازه کنم دیداری