eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اوج گرفتن بادکنک سیاه - درون انسان است که باعث رشدش می شود در یک شهربازی، پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد. سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد از آن یک بادکنک سفید را رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود. تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید: - ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت؟ مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان، نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت: - پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد. چیزی که باعث رشد آدمها می شود رنگ و ظواهر نیست. رنگ ها و تفاوت ها مهم نیستند. مهم درون آدمهاست، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاه آنهاست و هر قدر ذهنیات ارزشمندتر باشد، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
خانمی که نمی دانست ثروتمند است و بچه های کوچولوی فقیر داستانهای کوتاه پندآموز عکس یک خانه گرم و شومینه روشن دارای آتش و زن و دختر بچه ایی که فنجان قهوه در دست دارند و می نوشند در تصویر بخاری و مبلمان خانه دیده می شود داستان شماره ٢۴٢ : خانمی که نمی دانست ثروتمند است و بچه های کوچولوی فقیر گاهی فراموش می کنیم دارایی های و نعمت های فراوانی که خداوند به ما داده ثروتی بس عظیم است هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید: ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟ کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم. آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: ببخشین خانم! شما پولدارین؟ نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: من اوه نه! دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره. آنها در حالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فرآیند دردناک تغییر عقاب، تولد دوباره و مدیریت تغییر در سازمان معمولا عمر عقاب از دیگر پرندگان بیشتر است. عقاب می تواند با طی فرآیندی دردناک، تا 70 سال زندگی کند. اما برای رسیدن به این سن باید تصمیم دشواری بگیرد. ماجرا به این صورت است که وقتی عقاب به سن 40 سالگی می رسد، چنگال های بلندش دیگر آن انعطاف لازم را ندارند و نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند. نوک منقار بلند و تیزش نیز خمیده و کند می شود. همچنین شهبال های کهنسالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد. در این هنگام، عقاب دو گزینه پیش روی دارد: یا باید مرگ را بپذیرد و بمیرد و یا آن که فرآیند دردناکی را که حدود پنج ماه به درازا می کشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند، عقاب به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز می کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود! پس از کنده شدن نوکش، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده، چنگال های تازه ای در می آیند، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند. سرانجام، پس از پنج ماه عقاب پروازی جدید را آغاز می کند که تولد دوباره است و بعد از آن شاید سی سال دیگر هم زندگی کند. برای بقا این دگرگونی ضروری است. گاهی وقتها ما هم باید برای بقا، فرایند دگرگونی را آغاز کنیم. تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم، می توانیم از فرصت های موجود بهره مند گردیم. همانند عقاب، تغییر مناسب و خوب می تواند باعث بهبود عملکرد شده و اثربخشی لازم را فراهم می کند. مدیریت تغییر در سازمان: در یک شرکت یا سازمان هم با برنامه ریزی های مدیریت، نیروی انسانی باید همواره در جهت بهبود کارایی و اثربخشی لازم، دچار تغییر گردند. تغییر در طرز فکر از طریق آموزش و یا تغییر در جایگاه سازمانی و یا حتی تغییر در فرهنگ سازمانی، این بهبود را ایجاد می کند. بدیهی است این اعمال سخت و گاهی دردآور است، اما در جهت بهبود و پیشرفت سازمان، امری ضروری و لازم است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
آهنگر فلج و داستان هدایت جنگ به وسیله فرمانده معلول مرد آهنگری سکته مغزی کرده بود و به واسطه آن، سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشین شده بود. دائم گریه می کرد و هر وقت کسی احوالش را می پرسید بلافاصله بغضش می ترکید و زار زار در احوال خود می گریست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شیوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداری دهد و با او صحبت کند. شیوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسید. طبق معمول مرد آهنگر شروع به گریه نمود. شیوانا بی اعتنا به گریه مرد شروع به نقل داستانی کرد. او گفت: روزی یکی از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور برای جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشیر دست راستش را از دست داد. فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. یک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روز بعد در اثر اصابت تیری پای راستش از کار افتاد. اما او تسلیم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاری او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با بدن نیمه کاره اش کل عملیات را راهبری کرد تا ارتش را به پیروزی رساند. شیوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به آهنگر کرد و به او گفت: خوب دوباره از تو می پرسم حالت چطور است!؟ این بار آهنگر بدون اینکه گریه و زاری کند با لبخند سری تکان داد و گفت: حق با شماست! من بدنم نیستم! پس خوبم! و آنگاه به پسرش گفت که گاری را آماده کند چون می خواهد با همان وضع نیمه فلج به مغازه آهنگری اش برود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
لامپ رشته ای ادیسون توماس ادیسون دو هزار ماده مختلف را برای ساختن رشته لامپ امتحان کرد. هیچ کدام از این مواد رضایت بخش نبودند. دستیار ادیسون گله می کرد که: - همه کارمان بیهوده بود و چیزی یاد نگرفتیم. ادیسون با اعتماد زیادی گفت: ما راه درازی را طی کردیم و کلی چیز یاد گرفتیم. اکنون ما می دانیم که دو هزار ماده وجود دارد که نمی توانیم در ساختن یک لامپ خوب از آنها استفاده کنیم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
با داشتن چشم، عقل، دست و پا قیمت شما چند است؟ یکى، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت مى کرد و سخت مى نالید. به او گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه. دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمى کنم. گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى کنى؟ گفت: نه. گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور؟ گفت: هرگز. گفت: پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است. باز شکایت دارى و گله مى کنى؟! بلکه تو حاضر نخواهى بود که حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض کنى و خود را خوش تر و خوشبخت تر از بسیارى از انسان هاى اطراف خود مى بینى. پس آنچه تو را داده اند، بسى بیش تر از آن است که دیگران را داده اند و تو هنوز شکر این همه را به جاى نیاورده، خواهان نعمت بیش ترى هستى! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پند استاد: آرامش سنگ یا برگ مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: - عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت: - به این برگ نگاه کن. وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: - این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟ مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم! استاد لبخندی زد و گفت: - پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده. استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی، مرد جوان از استاد پرسید: - شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ استاد لبخندی زد و گفت: - من در تمام زندگی ام، با اطمینان به خالق رودخانه هستی، خودم را به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان شاه عباس و شیخ بهایی و گربه های شمع در دست در تاریخ آمده است به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع اصالت ذاتی آنان بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟ شیخ گفت: هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من اصالت ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت: شک نکنید که تربیت مهمتر است! بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند به ناچار شاه برای اثبات حقانیت خود، او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند. فردای آن روز هنگام غروب، شیخ به کاخ شاه آمد. بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید. سفره ای بلند پهن کردند و برای روشن کردن مهمانخانه، پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند! درهنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت: دیدی گفتم تربیت از اصالت مهم تر است. ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت تربیت است. شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت: من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند! شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفی است! فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین زیاد انجام می شود. ولی شیخ دست بردار نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند. آن شب شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آنها نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت. تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرف هایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند. در این زمان شیخ موش ها را رها کرد و در آن هنگام، هنگامه ای به پا شد. یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب. این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه تربیت هم بسیار مهم است ولی اصالت مهم تر! یادت باشد با تربیت می توان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و اصالت خود بر می گردد و همان گربه نااهل و ناآرام و درنده می شود! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
سبدی بزرگ پر از گردو و ارزش سبد حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می رسد. مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی داشت و پی کار خود می رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می کرد با خود گفت: نوبت من که رسید دو تا گردو برمی دارم و فرار می کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی رسد. او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: من از همان اول گردو نمی خواستم. این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد. این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
آخرین دونده و ادامه مسابقه تا آخر در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. مسابقه دوی ماراتن لحظات آخر را سپری می کند. نفر اول، یک دونده از اتیوپی، از خط پایان می گذرد. در همین حال دوندگان بعدی از راه می رسند و از خط پایان می گذرند. مراسم اهدای جوایز برگزار می شود و جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک می کنند اما بلند گوی استادیوم اعلام می کند که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده و از خط پایان نگذشته است. چند هزار نفر در استادیوم باقی می مانند و انتظار رسیدن نفر آخر را می کشند. مدتی بعد اعلام می شود که او دونده ای از تانزانیا به نام جان استفن آکواری (John Stephen Aquary) است که در اوایل مسابقه افتاده است و زانویش آسیب دیده است. ساعت 45: 6 عصر است و بیش از یک ساعت از زمان عبور نفر اول از خط پایان می گذرد. دونده ای تنها، لنگ لنگان با پای زخمی و بانداژ شده وارد استادیوم می شود. با ورود او به استادیوم، جمعیت حاضر از جا بر می خیزند و با کف زدن و با صدایی بلند او را تشویق می کنند انگار که او برنده مسابقه است! او از خط پایان می گذرد. خبرنگاری به او نزدیک می شود و از او می پرسد: - چرا با این درد و جراحت و در شرایطی که نفر آخر بودید و شانسی برای برنده شدن نداشتید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ آکواری می گوید: - من فکر نمی کنم شما درک کنید. مردم کشورم مرا 9000 مایل تا مکزیکو سیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم. آنها مرا فرستاده اند که مسابقه را به پایان برسانم. آیا می دانید نام نفر اول مسابقه دوی ماراتن، دونده اتیوپیایی برنده مدال طلای مسابقه، چیست؟ احتمالاً به جز مستندات نتایج مسابقه المپیک سال 1968، در جای دیگری ثبت نشده است و با جستجو در اخبار و اینترنت هم، آن را نخواهید یافت که برنده آن مسابقه کیست؟ اما جان استفان آکواری چی؟ اسم او همه جا است. زیرا او ارزشی را به ما یادآور می شود که خیلی ارزشمندتر و تحسین برانگیزتر از چیزی مانند نفر اول شدن است؛ پشتکار و استقامت. او درس بزرگی به ما می آموزد و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه است. او یک لحظه به این فکر نمی کند که نفر آخر است و شانسی برای نفر دوم یا سوم شدن هم ندارد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
نداشتن ترازو و سنجش وزن کره ها با شکر فروخته شده بقال مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می کرد و او آن را به تنها بقالى روستا مى فروخت. آن زن روستایی کره ها را به صورت قالب های گرد یک کیلویى در می آورد و همسرش در ازای فروش آنها، مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید. روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: - راستش ما ترازویی نداریم که کره ها را وزن کنیم. ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales